گنجور

 
ظهیر فاریابی
 

ای قضا صولتی که در عالم

آنچه حکمت کند قدر نکند

و آنچه با خلق می کند سعیت

با چمن شبنم مطر نکند

شرف ذاتیت چنان آمد

کاندرو سلطنت اثر نکند

هر که خاطر گماشت بر کینت

جز به جان بی گمان خطر نکند

بعد ازین رایت جهانگیرت

فلک هفتمین مقر نکند

گر شبیخون کنی به اهل عراق

فتح این باب جز ظفر نکند

انتقام عدو بکش کامروز

با تو کس دست در کمر نکند

شهریارا سزد که بر حالم

کرم شاملت نظر نکند؟!

نیک دانی که بر سپهر هلال

نشود بدر تا سفر نکند

عمر من رفت بر امید مگر

هیچ سودی مرا مگر نکند

گر نگشتم به خدمتی مخصوص

کار طالع کند هنر نکند

بیش ازینم مدار بی پر و بال

تا کس این قصه را سمر نکند

کانچه با بنده کرد شهر سراب

با قصب پرتو قمر نکند

در گذرهای او [ گِلی است که] پیل

جز به کشتی درو عبر نکند

گر به خدمت نمی رسم چه عجب

که ازو اسب ره به در نکند

سخنی چند بشنو از بنده

که در آن شرح مختصر نکند

هر که از حال زیر دستانت

چون بداند تو را خبر نکند

گرچه در حال دولتی بیند

بر پل عافیت گذر نکند

ای چنان بوده در جهانداری

کز تو کس ناله سحر نکند

مادحی صادقم که در مدحت

خاطرم هیچ مدخر نکند

نبود روز کز ثنای تو را

جبرئیل امین ز بر نکند

هر که بیتی شنید ازین قطعه

سخن عِقد دُر،دگر نکند

گفته من به فال دار از آنک

مدد بحر جز شمر نکند

برخور از جود کانچه عدلت کرد

در نمای نبات خور نکند

جاودان باش تا مدار فلک

عاقبت گرد این مدر نکند