گنجور

شمارهٔ ۳۸

 
ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی » قطعات
 

خدیو عرصه ملک و پناه دولت و دین

که عقل محض سلیمان ثانیت خواند

تویی که پنجه زور آزمای کین توزت

به قهر جرم زمین را ز جا بجنباند

سنان رمح تو بالا نشین شده چه عجب

که خویش را به صف صدر خصم بنشاند

جهان پناها داعی دولت تو ظهیر

که در حمایت این آستانه می ماند

دو سال شد که درین ورطه اوفتان خیزان

به خیره بارگی روزگار می راند

نبود بر سر رفتن ز جایگه چون قطب

ور آسیابش بر سر فلک بگرداند

بلی زمانه ناساز و دهر پر شر و شور

ز بس که حال دلم خیره می بشوراند

به جان رسیدم و اینم بتر که نیست کسی

که یک دمم ز بد روزگار برهاند

بر آن نهاد دلم کام خویشتن کاکنون

عنان عزم همی از تو در تو پیچاند

کند ملازمت خدمت هنر جویت

مگر که هم ز هنر داد خویشتن بستاند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام