زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت
مشکل ما را به مردن خوب آسان کرد و رفت
جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد
آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت
پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت
روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت
وانکرد از کار دل چون عقده باد مشکبوی
گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت
پیش از اینها در مسلمانی خدایی داشتم
بتپرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت
با رمیدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزلسازی غزلخوان کرد و رفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حسرت و غم شاعر نسبت به گذر عمر و تجربههای تلخ زندگی میپردازد. شاعر از هراسی که زندگی برایش به ارمغان آورده سخن میگوید و اشاره دارد که مرگ، با وجود مشکلاتش، شاید آرامشی برای او فراهم کرده است. همچنین، شاعر به عدم ماندگاری غم و درد در دلش اشاره میکند و میگوید که غم به سرعت آمد و رفت. او از تغییرات در زندگیاش، از جمله احساس دیوانگی و دلبستگی به موجودی زیبا، صحبت میکند که باعث شده است ایمان خود را از دست بدهد. در نهایت، شاعر به زیبایی و تاثیر غزلی که بر او گذاشته اشاره کرده و میگوید که این زیبایی او را در عواطفش غرق کرده و ترک کرده است.
هوش مصنوعی: زندگی در صورتی که مرا به دوران ترس و نگرانی مبتلا کرد، در نهایت با آمدن مرگ، کار را برای ما آسان کرد و رفت.
هوش مصنوعی: غم و اندوه به دل ما جا نگرفت و تنها یک لحظه آمد، اما ویرانیِ زیادی به جای گذاشت و سپس رفت.
هوش مصنوعی: مردم را به وضوح نشان داد که دیوانهام کرد، ولی آن پری صورت خود را از دیدگان پنهان کرده و رفت.
هوش مصنوعی: دل را رها نکرد و مانند بویی خوش که در باد پراکنده میشود، در پیچ و خم آن زلف آشفته چرخید و سپس از کنار رفت.
هوش مصنوعی: قبل از این، در زمان مسلمانیام، خداوندی را میپرستیدم، اما آن معشوق نامسلمان من را به بتپرستی کشاند و از پیشم رفت.
هوش مصنوعی: با فرارهای شجاعانه و نادر آن غزال زیبا، شاعر به سرودن شعرهایی زیبا و دلنشین مشغول شد و سپس از آنجا رفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یار دل بر بود و از من روی پنهان کرد و رفت
ای گل خندان مرا چون ابر گریان کرد و رفت
تا به زنجیر کسی سر درنیارد بعد از این
حلقهای از زلف خود در گردن جان کرد و رفت
یوسف خندان که رویش ملک مصر حسن داشت
[...]
آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت
ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت
آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بود
جمع ما را، همچو زلف خود، پریشان کرد و رفت
قالب فرسوده ما خاک بودی کاشکی!
[...]
شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت
شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت
وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهراب ناز
وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت
من فکندم خویش را از خاکساری در رهش
[...]
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت
برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت
آه دود تلخکامان کار خود را می کند
زلف پندارد را خاطر پریشان کرد و رفت
ذره ای از آفتاب عشق در آفاق نیست
[...]
دلبر قصاب آمد جا به دکان کرد و رفت
دنبه خود را به سیخ ما نمایان کرد و رفت
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.