گنجور

 
یغمای جندقی

آن مرغ که جز در چمن آرام ندارد

پیداست که مسکین خبر از دام ندارد

کافر نکند آنچه کند چشم تو با خلق

این ترک سپاهی مگر اسلام ندارد

آغاز مکن راه غم عشق که صد ره

من رفتم وباز آمدم انجام ندارد

خط آمد و کار از کف زلفش ستد ای دل

بگریز که نو سلسله فرجام ندارد

آن نیست که ارباب ریا باده ننوشند

هر ننگ که در صومعه شد نام ندارد

با روز وصالت ز شب هجر نترسم

این صبح بهشت است و ز پی شام ندارد

آنرا که چو جم دست دهد جام صبوحی

دارای عراق است اگر شام ندارد

محمود غلامی است اگر عشق نورزد

جمشید گدائی است اگر جام ندارد

باخاک درت فرقی اگر هست فلک را

این است که ماهی چو تو بر بام ندارد

ز آن روز که در گردش جام آمده یغما

دیگر غمی از گردش ایام ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

آنی که چو تو گردش ایام ندارد

سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد

چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد

چون دام بناگوش توبه دام ندارد

بادی نبزد در همه آفاق که از ما

[...]

نظیری نیشابوری

عشقست طلسمی که در و بام ندارد

آن کس که ازو یافت نشان نام ندارد

بس حله الوان به قد عشق بریدند

یک جامه به اندازه اندام ندارد

بادی که وزد وجد کند مست محبت

[...]

کلیم

میخانه چو من رند نکو نام ندارد

از می کشیم شکوه لب جام ندارد

از ثابت و سیاره گردون بحذر باش

کاین مزرعه یکدانه بیدام ندارد

هر سنگ که خورد از کف اطفال نگهداشت

[...]

صائب تبریزی

پروای خط آن عارض گلفام ندارد

از سادگی این صبح غم شام ندارد

پاس دل خود دار که آن زلف گرهگیر

یک دانه بغیر از گره دام ندارد

با دوری دلها چه کند قرب مکانی

[...]

فیاض لاهیجی

تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد

خود کیست که سر در پی این دام ندارد!

شمشاد قدان جمله به بالای تو نازند

سروی چو قدت گلشن ایّام ندارد

سررشتة پاس دل ما خوب نگه دار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه