گنجور

 
یغمای جندقی

دل از لقای تو گفتم رسد به تمکینی

سپند بر سر آتش نیافت تسکینی

بریدم از همه یاران و نیست ای غم عشق

گریزم از تو که از دوستان دیرینی

مرا که صبح به مهرت ز شام تیره تر است

از آن چه سود که تو آفتاب پیشینی

چه جای باده تلخ است بی لب تو مرا

به حلق می نرود هرگز آب شیرینی

کنون که گشت نگارین زغنچه پنجه شاخ

بگیر جام بلور از کف نگارینی

به ناز خفته چه داند که در گریبانم

چه خارهاست ز پیراهن گل آگینی

ستاده خال به دریوزه پیش نوش لبش

به پیش دکه حلوائیان چو مسکینی

دل از رسیدن منزل من آن زمان کندم

که بار پیل نهادم به مور مسکینی

فقیه زد ره یغما به قید سبحه شید

زهی عجب که مگس کرده صید شاهینی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی

بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی

کلید حاجت خلقان بدان شده‌ست دعا

که جان جان دعایی و نور آمینی

دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غنیمت است چنین شب که دوستان بینی

به شرط آن که منت بنده وار در خدمت

بایستم تو خداوندوار بنشینی

میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست

[...]

حکیم نزاری

به لطفِ تست مرا گر صواب می بینی

توقعی که درآیی دمی و بنشینی

بیا که علّتِ رنجم طبیب می گردد

در آن زمین که تو ام بر فرازِ بالینی

قدم ز کلبه ی فرهادِ خویش باز مگیر

[...]

اوحدی

ز دست کس نکشیدم جفا و مسکینی

مگر ز دست تو کافر، که دشمن دینی

چو دیدهٔ همه کس دیدن تو میخواهد

کسی چه عیب تو گوید؟ که: خویشتن بینی

اگر پیاده روی، سرو گلشن جانی

[...]

سلمان ساوجی

جهنمی زنک زن .......

مشابه است به بی دولتی و بی دینی

خرست و جاهل و عامی و بی معامله گوی

ولی چه سود که بیچاره نیست قزوینی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه