گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

می درم جامه و از مدعیان می پوشم

می خورم جامی و زهری بگمان می نوشم

من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم

چه غم از موعظه ی زاهد ازرق پوشم

هر که از مستی و دیوانگیم نهی کند

گو برو با دگری گوی که من بیهوشم

باده می نوشم و از آتش دل می جوشم

مگر آن آب چو آتش بنشاند جوشم

هر دم ای شمع چرا سرّ دل آری بزبان

نه من سوخته خون می خورم و خاموشم

مطرب پرده سرا چون بخراشد رک چنگ

نتوانم که من سوخته دل نخروشم

دامنم دوش گر از خون جگر پر می شد

این چه سیلست که امشب بگذشت از دوشم

یا رب آن باده نوشین ز کجا آوردند

که چنان مست ببردند ز مجلس دوشم

چون من از پای در افتادم و از دست شدم

دارم از لطف تو آن چشم که داری گوشم

طاقت بار فراق تو ندارم لیکن

چون فتادم چکنم می کشم و می کوشم

همچو خواجو دو جهان بیتو بیکجو نخرم

وز تو موئی بهمه ملک جهان نفروشم