گنجور

 
واقف لاهوری

ز دستش گاه بر سر می‌زنم گاهی برو دستی

نباشد عشق بالادست راچون فرودستی

اگر پیراهنت محتاج شستن شد به من فرما

که دارد دیدهٔ گریان من در شست‌وشو دستی

درین میخانه پر بی‌دست و پا افتاده‌ام یارب

مگر پای ستانم وام از خم و ز سبو دستی

نشد ناسور همچون شانه یک زخمم زهی طالع

زدم یک عمر در دامان زلف مشکبو دستی

دهان خود بدوز از چاک جیب من چه می‌خواهی

تو را ناصح شنیدم هست در کار رفو دستی

میان او ندارد بهره از هستی سر مویی

بیا واقف ز حق مگذر اگر دیدی به مو دستی

 
 
نامبردگان شاهنامه
حزین لاهیجی

به دستم داده دستی، برده در خونم فرو، دستی

به چاک سینه دارد غمزه دستی، در رفو دستی

خوشا عهدی که با کوتاه دستان، لطفها بودش

حمایل داشتم در گردن آن تندخو دستی

کدامین دست، خالی داشتم تا سبحه گردانم؟

[...]

رفیق اصفهانی

برد از دست دلها آورد چون پیش رو دستی

ندارد هیچ کس در بردن دلها چو او دستی

دل و جان نالد و بالد به مسجد شیخ و زاهد را

چو مالد ماه من بر ساعد از بهر وضو دستی

کسی کو شد چو من از دست یاری سینه چاک او را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه