واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۸

ز دستش گاه بر سر می‌زنم گاهی برو دستی

نباشد عشق بالادست راچون فرودستی

اگر پیراهنت محتاج شستن شد به من فرما

که دارد دیدهٔ گریان من در شست‌وشو دستی

درین میخانه پر بی‌دست و پا افتاده‌ام یارب

مگر پای ستانم وام از خم و ز سبو دستی

نشد ناسور همچون شانه یک زخمم زهی طالع

زدم یک عمر در دامان زلف مشکبو دستی

دهان خود بدوز از چاک جیب من چه می‌خواهی

تو را ناصح شنیدم هست در کار رفو دستی

میان او ندارد بهره از هستی سر مویی

بیا واقف ز حق مگذر اگر دیدی به مو دستی