گنجور

 
واقف لاهوری

دل را نواخت گرچه لب نوشخند تو

جان را گداخت بیم نگاه کشند تو

بی‌پرده‌ای و دیده ز دیدار بی‌نصیب

در خاک و خون طپیده دل از چشم تو

چشمبد از تو دور که چون بگذری به باغ

گل‌ها کنند خردهٔ خود را سپند تو

رحمی به زاری دل بیمار ما بکن

شب‌ها دراز گشتهٔ زلف بلند تو

سوی ارم ز کوچه زنجیر توست راه

رحمی است بر کسی که نیفتد به بند تو

بر درگه تو تحفه من خاکسار را

افتادگیست کاسکی افتد پسند تو

در خاک ره به قامت خم گشته من کیم

نعل جدا فتاده ز سم سمند تو

زانجا که حفظ صحبت موجود لازم است

پرهیز می‌کند ز دوا دردمند تو

زلف پری به خوبی دامت نمی‌رسد

گیسوی حور نیست به لطف کمند تو

واقف اسیر زلف که گشتی که شد بلند

شور دگر چو سلسله در بند بند تو

 
 
نامبردگان شاهنامه
مسعود سعد سلمان

بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو

واکنون صفات خویش کنم یا صفات تو

رفتی و هست بر جا از تو ثنای خوب

مردی و زنده مانده ز تو مکرمات تو

دیدی فضای مرگ و برون رفتی از جهان

[...]

کمال خجندی

ای نور دیده را نگرانی بسوی تو

جانا تعلقیست دلم را بکوی تو

گر دیگران ز وصل تو درمان طلب کنند

ما را بس است درد تو و آرزوی تو

چشم جهان به ماه رخت دین سالهاست

[...]

آشفتهٔ شیرازی

گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تو

این چاشنی که ریخته اندر کلام تو

در کام اژدها شدن آسان بود بسی

ای دل شود چو آن لب شیرین بکام تو

گفتی که بوی خون زچه دارد نسیم باغ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه