واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۰

دل را نواخت گرچه لب نوشخند تو

جان را گداخت بیم نگاه کشند تو

بی‌پرده‌ای و دیده ز دیدار بی‌نصیب

در خاک و خون طپیده دل از چشم تو

چشمبد از تو دور که چون بگذری به باغ

گل‌ها کنند خردهٔ خود را سپند تو

رحمی به زاری دل بیمار ما بکن

شب‌ها دراز گشتهٔ زلف بلند تو

سوی ارم ز کوچه زنجیر توست راه

رحمی است بر کسی که نیفتد به بند تو

بر درگه تو تحفه من خاکسار را

افتادگیست کاسکی افتد پسند تو

در خاک ره به قامت خم گشته من کیم

نعل جدا فتاده ز سم سمند تو

زانجا که حفظ صحبت موجود لازم است

پرهیز می‌کند ز دوا دردمند تو

زلف پری به خوبی دامت نمی‌رسد

گیسوی حور نیست به لطف کمند تو

واقف اسیر زلف که گشتی که شد بلند

شور دگر چو سلسله در بند بند تو