گنجور

 
واقف لاهوری

آن کسانی که دل از زلف تو برمی‌آرند

مهره را از دهن ما به در می‌آرند

من گرفتم که ز غم سوختم و سرمه شدم

کی مرا چشم‌سیاهان به‌نظر می‌آرند

در زمین دل من تازه نهالان امید

پا گرفتند ببینم چه ثمر می‌آرند

خواب دیدم که شبستان غمم روشن شد

مژدهٔ وصل ازان ماه مگر می‌آرند

بر کمر توشه‌ای از لخت جگر می‌بندد

بینوایان تو چون رو به سفر می‌آرند

یک شب ای ماه به جاسوسی عشاق بیا

تا ببینی که چه‌سان شب به سحر می‌آرند

آفرین بر پدر و مادر تو می‌گویم

که چه‌سان تاب تو ای شوخ پسر می‌آرند

سخن تلخ تو آنان‌که رسانند به من

طرفه زهریست که از تنگ شکر می‌آرند

هیچ سرمایه به سودازدگان تو نماند

اشک در دیده به صد خون جگر می‌آرند

چشمهٔ آب حیاتی و ازین شرمت باد

کز برت خشک لبان دیدهٔ تر می‌آرند

جان من گوش مگیر از سخن دل‌شدگان

گاهی گاهی گله پیش تو اگر می‌آرند

بادهایی که ز خاک درت آلوده رسند

دیده داند که همه کحل بصر می‌آرند

واقف از طور نکویان نخوری بازی را

عاقبت بر سرت این قوم حشر می‌آرند

 
 
نامبردگان شاهنامه
اهلی شیرازی

بر من خسته رقیبان چو گذر می آرند

می طپد دل که از آن مه چه خبر می آرند

زان شهیدان ترا دست در آغوش خودست

که خیال تو در اندیشه به بر می آرند

چشم خون ریز بپوشم ز رخت لاله صفت

[...]

میلی

زان جفاپیشه، کسانی‌که خبر می‌آرند

از خجالت بر من حرف دگر می‌آرند

دشمنان بس که به کام دل خویشم بینند

هر زمان سوی من زار، گذر می‌آرند

غیر گویا شده افسرده، که امروز از یار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه