گنجور

 
واقف لاهوری

بهار آمد ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد

که گل بوی تو خواهد داد و من بیگانه خواهم شد

نخواهد از سرم سودای گیسوی بتان رفتن

خدا ناخواسته گر چوب کردم شانه خواهم شد

شراب صاف گر پیر مغان دارد دریغ از من

قناعت‌پیشه‌ام دردی‌کش میخانه خواهم شد

چه مشکل‌ها به خود آسان پسندیدم نمی‌دانم

که خواهم شد پسند خاطر او یا نخواهم شد

به امیدی که بوسم لعل یاری میگساری را

شوم چون خاک و خاکم گل شود پیمانه خواهم شد

...

زلیخا دید چون در خواب عاقبت افسانه خواهم شد

نه ای دیوانه چون من ای نصیحت‌ گو مگو پندم

گمان داری که از پند تو من فرزانه خواهم شد

ز یک لطفی که فرمودی به خود همسایه‌ام کردی

امیدم هست کز لطف دگر همخانه خواهم شد

مآل من خدا داند ولی در شانه می‌بینم

که از زنجیر گیسوی کسی دیوانه خواهم شد

شدی چون شمع بزم غیر دل واسوخت از عشقت

نخواهم کرد رو سوی تو گر پروانه خواهم شد

هوای شاهیم واقف ز جا کی می‌برد لیکن

به تقریب گدایی بر سر جانانه خواهم شد

 
 
نسکبان اندروید