گنجور

 
واقف لاهوری

نه فکر بوس نه ذکر کنار باید کرد

شب وصال دل و جان نثار باید کرد

برو ز یادم و ورنه مرا به یاد آور

ازین دو کار یکی اختیار باید کرد

دلی که بعد تردد به دستش آوردی

تو را که گفت کزین سان فگار باید کرد

شکفته است عجب داغ‌ها ز سینهٔ من

یکی نظارهٔ این لاله‌زار باید کرد

اگر نه چاک کنم جیب همچو گل ناصح

دگر چه کار به فصل بهار باید کرد

ز کوی یار مبر ای صبا غبار مرا

ترحمی به من خاکسار باید کرد

جواب غمزهٔ مردم شکار خوبت چیست

دلی نماند که دیگر شکار باید کرد

چنین که خون دلم جوش می‌زند واقف

اگر نه گریه کنم پس چه کار باید کرد

 
 
نسکبان اندروید