گنجور

 
واقف لاهوری

از صبا نکهت گیسوی کسی می‌آید

زخم دل مژده که مشکین‌نفسی می‌آید

خبری هست که امروز کسی می‌آید

رقص ای ناله که فریادرسی می‌آید

گرم خوی به غم بی‌کسی‌ام رحم نکرد

دارم از گریه خجالت که بسی می‌آید

دعوی مهر بود صادق ازان کس که چو صبح

پیرهن چاک کند تا نفسی می‌آید

نه همین خاک درت گشته مرا دامنگیر

رفتن از کوی تو جانان ز کسی می‌آید

آه ازین بخت که گر طرح کنم مجلس عیش

از قضا محتسبی یا عسسی می‌آید

کوتهی در طلب محمل لیلی نکنم

می‌روم تا که صدا جرسی می‌آید

می‌پرد چشم من امروز مگر همره باد

پر کاهی ز سر کوی کسی می‌آید

ساربان ناقه لیلی به خدا تند مرا

که چون مجنون ز قضا باز پسی می‌آید

واقف آن بلبل دلگیر درین گلزارم

که چمن در نظرم چون قفسی می‌آید

 
 
نامبردگان شاهنامه
حافظ

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

زآتش وادی ایمن نه منم خُرّم و بس

[...]

جامی

باز ازین راه صدای جرسی می‌آید

گویی از منزل معشوق کسی می‌آید

دم صبح از نفس باد صبا مُشکین شد

همدمی می‌رسد و هم‌نفسی می‌آید

چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طور

[...]

شیخ بهایی

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

صائب

دعوی عشق ز هر بوالهوسی می‌آید

دست بر سر زدن از هر مگسی می‌آید

اوست غواص که گوهر به کف آرد، ورنه

سِیْرِ این بحر ز هر خار و خسی می‌آید

از دل خسته من گر خبری می‌گیری

[...]

فیض کاشانی

مژده ای دل که مسیحانفسی می‌‏آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌‏آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که من

زده‌‏ام فالی و فریادرسی می‌‏آید

کس ندانست که منزلگه آن دوست کجاست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فیض کاشانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه