گنجور

 
واقف لاهوری

ای عشق مژده نوگل خندان ما رسید

فصل بهار چاک گریبان ما رسید

یک باغ گل نصیب گریبان یار شد

یک دشت خار حصهٔ دامان ما رسید

آن شوخ شور گریهٔ من چون شنید گفت

گردی مگر به او ز نمکدان ما رسید

دل جمع کرده‌ایم که زلف تو عاقبت

خواهد به درد بخت پریشان ما رسید

واقف مکن حکایت ازان سخت‌دل که دوش

حرفی زدیم سنگ به دندان ما رسید

 
 
نامبردگان شاهنامه
محتشم کاشانی

قاصد رساند مژده که جانان ما رسید

ای درد وای بر تو که درمان ما رسید

خوش‌خوش وداع دیده کن ای اشک کز سفر

سیلاب بند دیدهٔ گریان ما رسید

زین پس به سوز ای تب غم کز دیار وصل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه