از صبا نکهت گیسوی کسی میآید
زخم دل مژده که مشکیننفسی میآید
خبری هست که امروز کسی میآید
رقص ای ناله که فریادرسی میآید
گرم خوی به غم بیکسیام رحم نکرد
دارم از گریه خجالت که بسی میآید
دعوی مهر بود صادق ازان کس که چو صبح
پیرهن چاک کند تا نفسی میآید
نه همین خاک درت گشته مرا دامنگیر
رفتن از کوی تو جانان ز کسی میآید
آه ازین بخت که گر طرح کنم مجلس عیش
از قضا محتسبی یا عسسی میآید
کوتهی در طلب محمل لیلی نکنم
میروم تا که صدا جرسی میآید
میپرد چشم من امروز مگر همره باد
پر کاهی ز سر کوی کسی میآید
ساربان ناقه لیلی به خدا تند مرا
که چون مجنون ز قضا باز پسی میآید
واقف آن بلبل دلگیر درین گلزارم
که چمن در نظرم چون قفسی میآید