گنجور

 
واقف لاهوری

این‌چنین گر ستم از دست تو بر دل برود

روزی از گریهٔ من پای تو در گل برود

سال‌ها ماند در آن دست نگار از خونم

این حنا نیست که زود از کف قاتل برود

غرق دریای محبت نکند میل نجات

مردهٔ او چه خیالست به ساحل برود

رو به هر کوچه که سودایی زلف تو نهد

پیش او چند قدم شور سلاسل برود

ای که راندی به گلو خنجر بیداد مرا

آن‌قدر باش که جان از تن بسمل برود

ای که از دیدهٔ من می‌روی آسان می‌دان

که ز دل حسرت دیدار تو مشکل برود

از تو فریادیم ای عشق جرس نیست دلم

تا به کی ناله‌کنان همره محمل برود

واقف آن دم که ره وادی مجنون گیرد

پیش پیشش دل دیوانه دو منزل برود

 
 
نامبردگان شاهنامه
سعدی

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

وآن چنان پای گرفته‌ست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع

تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم

[...]

سیف فرغانی

مشکل است این که کسی را به کسی دل برود

مهرش آسان به درون آید و مشکل برود

دل من مهر ترا گرچه به خود زود گرفت

دیر باید که مرا نقش تو از دل برود

بحر عشقت گر ازین شیوه زند موج فراق

[...]

محتشم کاشانی

اول منزل عشقست بیابان فنا

عاشقی کو که درین ره دو سه منزل برود

رفتن ناقه گهی جانب مجنون نیکوست

که به تحریک نشینندهٔ محمل برود

عقل را بر لب آن چاه ذقن پا لغزد

[...]

نظیری نیشابوری

کس چو من نیست که پیش نظر از دل برود

غایب از دیده نگردد ز مقابل برود

دولتی بود که مردیم به هنگام وداع

آنقدر زنده نماندیم که محمل برود

راه بیگانگی‌ای پیش نداری که کسی

[...]

عرفی

ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود

تا ابد کشته‌ی زار از پی قاتل برود

به وداعی که مرا می‌بری -ای دل!- بگذار

که بمیرم من و جان از پی محمل برود

بحر عشق است و به هر گام، هزاران گرداب

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عرفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه