اینچنین گر ستم از دست تو بر دل برود
روزی از گریهٔ من پای تو در گل برود
سالها ماند در آن دست نگار از خونم
این حنا نیست که زود از کف قاتل برود
غرق دریای محبت نکند میل نجات
مردهٔ او چه خیالست به ساحل برود
رو به هر کوچه که سودایی زلف تو نهد
پیش او چند قدم شور سلاسل برود
ای که راندی به گلو خنجر بیداد مرا
آنقدر باش که جان از تن بسمل برود
ای که از دیدهٔ من میروی آسان میدان
که ز دل حسرت دیدار تو مشکل برود
از تو فریادیم ای عشق جرس نیست دلم
تا به کی نالهکنان همره محمل برود
واقف آن دم که ره وادی مجنون گیرد
پیش پیشش دل دیوانه دو منزل برود