گنجور

 
واقف لاهوری

دل نمی‌دانم که دور از من کجا افتاده است

این‌قدر دانم که جای در بلا افتاده است

می‌رسد چاک گریبانم به دامان همچون صبح

طالع دیوانگی‌هایم رسا افتاده است

ای مسلسل گیسوان رحمی به حال او کنید

این دل دیوانه در بند شما افتاده است

کوچه‌ها در جست‌وجوی او پریشان گشته‌ام

دل نمی‌دانم که از زلفش کجا افتاده است

طفل اشک ار گرم‌خویی‌ها کند با ما رواست

روز اول چشم او بر روی ما افتاده است

دل ز چین زلف او سوی ختن شبگیر کرد

تیره‌روزی بین که در راه خطا افتاده است

ای بهار خرمی تشریف ‌فرما در چمن

بی‌تو گل بی‌برگ و بلبل بی‌نوا افتاده است

اول هجر است ازان پروا نمی‌دارد دلم

غنچهٔ من تازه از گلبن جدا افتاده است

نیست عیبی جز هواگیری غیر آن ماه را

هست شهری خوب اما بد هوا افتاده است

چشم او واقف بلایی از بلاهای خداست

دل چه می‌خواهد به دنبالش چرا افتاده است

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است

آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است

عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی

دیده قربانیان بی مدعا افتاده است

در چنین فصلی که نتوان جام می از دست داد

[...]

سیدای نسفی

تا هوایت بر سر باد صبا افتاده است

برگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است

تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتاب

ماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است

زرد رویی می کشم هر روز از دون همتان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
بیدل دهلوی

زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است

طرف سیلی در پی تعمیر ما افتاده است

تنگ کرد آفاق را پیچیدن دود نفس

گرنه دل می‌سوزد آتش درکجا افتاده است

آرزو از سینه بیرون ‌کن ز کلفتها برآ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه