گنجور

 
سیدای نسفی

تا هوایت بر سر باد صبا افتاده است

برگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است

تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتاب

ماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است

زرد رویی می کشم هر روز از دون همتان

برگ کاه من به دست کهربا افتاده است

در چمن بال و پر قمری به یاد مقدمت

بر زمین مانند نقش بوریا افتاده است

ماهرویان سرمه را سنگ فلاخن کرده اند

گوشه چشم تو تا بر توتیا افتاده است

داغ دل را می کنم هر دم سراغ از لاله زار

این زر از جیبم نمی دانم کجا افتاده است

از من آن نوخط ندارد چون قلم بیگانگی

بر سخن از بس که طبعش آشنا افتاده است

مدتی شد راستی از قامت من رفته است

روزگاری شد ز دستم این عصا افتاده است

کی خلاصی یابد از دوران دلم ای سیدا

دانه من در گلوی آسیا افتاده است

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است

آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است

عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی

دیده قربانیان بی مدعا افتاده است

در چنین فصلی که نتوان جام می از دست داد

[...]

سیدای نسفی

دل به دام کاکل آن دلربا افتاده است

این فسونگر در دهان اژدها افتاده است

نیست ممکن از سر کوی تو جای رفتنم

بنده ها از کنده زانو به پا افتاده است

غنچه دل وا شود از صحبت روشندلان

[...]

بیدل دهلوی

زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است

طرف سیلی در پی تعمیر ما افتاده است

تنگ کرد آفاق را پیچیدن دود نفس

گرنه دل می‌سوزد آتش درکجا افتاده است

آرزو از سینه بیرون ‌کن ز کلفتها برآ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
واقف لاهوری

دل نمی‌دانم که دور از من کجا افتاده است

این‌قدر دانم که جای در بلا افتاده است

می‌رسد چاک گریبانم به دامان همچون صبح

طالع دیوانگی‌هایم رسا افتاده است

ای مسلسل گیسوان رحمی به حال او کنید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه