دل نمیدانم که دور از من کجا افتاده است
اینقدر دانم که جای در بلا افتاده است
میرسد چاک گریبانم به دامان همچون صبح
طالع دیوانگیهایم رسا افتاده است
ای مسلسل گیسوان رحمی به حال او کنید
این دل دیوانه در بند شما افتاده است
کوچهها در جستوجوی او پریشان گشتهام
دل نمیدانم که از زلفش کجا افتاده است
طفل اشک ار گرمخوییها کند با ما رواست
روز اول چشم او بر روی ما افتاده است
دل ز چین زلف او سوی ختن شبگیر کرد
تیرهروزی بین که در راه خطا افتاده است
ای بهار خرمی تشریف فرما در چمن
بیتو گل بیبرگ و بلبل بینوا افتاده است
اول هجر است ازان پروا نمیدارد دلم
غنچهٔ من تازه از گلبن جدا افتاده است
نیست عیبی جز هواگیری غیر آن ماه را
هست شهری خوب اما بد هوا افتاده است
چشم او واقف بلایی از بلاهای خداست
دل چه میخواهد به دنبالش چرا افتاده است