گنجور

 
صائب

خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است

آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است

عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی

دیده قربانیان بی مدعا افتاده است

در چنین فصلی که نتوان جام می از دست داد

از گل اخگر در گریبان صبا افتاده است

نیست جز تیری که بر ما خاکساران خورده است

بر زمین تیری که از شست قضا افتاده است

بر لب دریا زبان بر خاک می مالم چو موج

بخت من در نارسایی ها رسا افتاده است

از غریبان است در چشمش نگاه آشنا

بس که چشم ظالمش ناآشنا افتاده است

می گذارد آستین بر دیده خونبار من

دیده هر کس بر آن گلگون قبا افتاده است

می کند از دیده یعقوب روشن خانه را

تا ز یوسف بوی پیراهن جدا افتاده است

عیب از آیینه بی زنگ برگردد به نقش

عیبجو بیهوده در دنبال ما افتاده است

دارد از افتادگی صائب همان نقش مراد

هر که در راه طلب چون نقش پا افتاده است

 
 
سیدای نسفی

تا هوایت بر سر باد صبا افتاده است

برگ گل در کوچها چون نقش پا افتاده است

تا نگارین پنجه را کردی ز خون آفتاب

ماهرویان را حنا از دست و پا افتاده است

زرد رویی می کشم هر روز از دون همتان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
بیدل دهلوی

زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است

طرف سیلی در پی تعمیر ما افتاده است

تنگ کرد آفاق را پیچیدن دود نفس

گرنه دل می‌سوزد آتش درکجا افتاده است

آرزو از سینه بیرون ‌کن ز کلفتها برآ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
واقف لاهوری

دل نمی‌دانم که دور از من کجا افتاده است

این‌قدر دانم که جای در بلا افتاده است

می‌رسد چاک گریبانم به دامان همچون صبح

طالع دیوانگی‌هایم رسا افتاده است

ای مسلسل گیسوان رحمی به حال او کنید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه