گنجور

 
واقف لاهوری

شب هجر تو خانه بی‌نور است

بی‌تو چشم چراغ شب کور است

بر در بارگاه حضرت عشق

کمترین چوبدار منصور است

راحتی نیست در قلمرو عشق

بادها گرم و آب‌ها شور است

از نواش به ناله می‌آید

عاشق زار تار طنبور است

دلم افسرده شد ز صحبت او

زاهد خشک و سرد کافور است

بر رخ این دیدهٔ تری که مراست

خون‌بهای هزار ناسور است

کارم از اشک و آه پیش نرفت

که زمین سخت و آسمان دور است

غم که آرد قیامتم بر سر

به غم قامت که محشور است

خانه‌ای را که پر شد از احباب

می‌توان گفت بیت معمور است

گفت هرکس که دید اشک مرا

در سر این طفل را عجب شور است

چشم از آیینه برنمی‌دارد

واقف آن شوخ را چه منظور است

 
 
نامبردگان شاهنامه
مسعود سعد سلمان

قوت روح خون انگور است

تن پر از فتنه گشت و معذور است

آن نبید اندر آن قدح که به وصف

جان در جسم و نار در نور است

همچو زنبور شد زبان گز و باز

[...]

ابوالفرج رونی

روزگار عصیر انگور است

خم ازو مست و چنک مخمور است

خیز تا سوی باغ بشتابیم

کز می و میوه اندر او سور است

سیب سیمین سلب چو گوی بلور

[...]

حمیدالدین بلخی

سخت بسته چو راه گوش کر است

ناگشاده چو دیده کور است

نا بسوده چو گوهر صدف است

نا گرفته چو قلعه غور است

گوئی از بی فضائی و تنگی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حمیدالدین بلخی
عراقی

دل، چو در دام عشق منظور است

دیده را جرم نیست، معذور است

ناظرم در رخت به دیدهٔ دل

گرچه از چشم ظاهرم دور است

از شراب الست روز وصال

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از عراقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه