واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۹

شب هجر تو خانه بی‌نور است

بی‌تو چشم چراغ شب کور است

بر در بارگاه حضرت عشق

کمترین چوبدار منصور است

راحتی نیست در قلمرو عشق

بادها گرم و آب‌ها شور است

از نواش به ناله می‌آید

عاشق زار تار طنبور است

دلم افسرده شد ز صحبت او

زاهد خشک و سرد کافور است

بر رخ این دیدهٔ تری که مراست

خون‌بهای هزار ناسور است

کارم از اشک و آه پیش نرفت

که زمین سخت و آسمان دور است

غم که آرد قیامتم بر سر

به غم قامت که محشور است

خانه‌ای را که پر شد از احباب

می‌توان گفت بیت معمور است

گفت هرکس که دید اشک مرا

در سر این طفل را عجب شور است

چشم از آیینه برنمی‌دارد

واقف آن شوخ را چه منظور است