گنجور

 
واقف لاهوری

نگار بسته به رنگی نمود جانان دست

کز آب و رنگ به خون شنسته است مرجان دست

مرا به سلسلهٔ حسن اعتقادی هست

دهم چو شانه به دامان زلف خوبان دست

بس است شمع صفت داغ دشمن جانم

به کشتن من آتش به جان مرنجان دست

ز بهر چیدن گل کس نکرد دست دراز

به خواهشی که برم جانب گریبان دست

کجاست همچو بیابان وسیع حوصله شهر

مرید بادیه‌ام می‌دهم به دامان دست

به دامن که شود آشنا بگو ناصح

گرفتم اینکه کنم کوته از گریبان دست

ستم رسیده به دامان ظالم آویزد

کشم چگونه ز زلفت من پریشان دست

برای دیدن نبضم طبیب آمد و من

در آستین کنم از شرم داغ پنهان دست

ز شانه کاری زلف تو ماند تا محروم

به هیچ کار نزد واقف پریشان‌دست

 
 
نامبردگان شاهنامه
اهلی شیرازی

چو سوختم از عشق و شستم از جان دست

هنوز گریه نمی داردم ز دامان دست

به خاک پای تو ساقی که مردم از حسرت

ترحمی، که تو داری به آب حیوان دست

بده به تشنه لبان جرعه یی که ساغر بخت

[...]

صائب

نبرده رعشه پیری ترا ز فرمان دست

ز هر چه از تو جدا می شود بیفشان دست

اگر ز خرده جان چشم روشنی داری

مدار سوختگان را ز طرف دامان دست

اگر به دامان مطلب نمی رسد دستم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه