واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

نگار بسته به رنگی نمود جانان دست

کز آب و رنگ به خون شنسته است مرجان دست

مرا به سلسلهٔ حسن اعتقادی هست

دهم چو شانه به دامان زلف خوبان دست

بس است شمع صفت داغ دشمن جانم

به کشتن من آتش به جان مرنجان دست

ز بهر چیدن گل کس نکرد دست دراز

به خواهشی که برم جانب گریبان دست

کجاست همچو بیابان وسیع حوصله شهر

مرید بادیه‌ام می‌دهم به دامان دست

به دامن که شود آشنا بگو ناصح

گرفتم اینکه کنم کوته از گریبان دست

ستم رسیده به دامان ظالم آویزد

کشم چگونه ز زلفت من پریشان دست

برای دیدن نبضم طبیب آمد و من

در آستین کنم از شرم داغ پنهان دست

ز شانه کاری زلف تو ماند تا محروم

به هیچ کار نزد واقف پریشان‌دست