گنجور

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

ای قد تو سرو بوستانها
وی روی تو ماه آسمانها
گل جیب دریده تا فتاده
آوازهٔ تو بگلستانها
خوبان بجهان بسی بود لیک
آن تو کجا و آن آنها
صبری بده ای خدا به بلبل
یا مرحمتی بباغبانها
برگوی تو از سگان مائی
تا خود شنوند پاسبانها
تاب تب هجرت ای پربروی
آتش زده مغز استخوانها
ای شوخ ز جور تو صد آوخ
وی دوست ز دست تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

ای نام خوش تو بر زبان ها
وی یاد تو زینت بیانها
از مهر رخت چو ذره هستند
در رقص و سماع آسمانها
مرغان ترانه سنج خوانند
وصف رخ تو به بوستانها
اندر ره عشق بی سرانجام
دریاهائی است بیکرانها
ای دل بشتاب زانکه رفتند
زین کاخ مجاز کاروانها
از سروری جهان گذر کن
در باطن خود ببین جهانها
سردهنت نیافت اسرار
هر قدر شدش عیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

ایزد بسرشت چون گل ما
مهر تو نهفت در دل ما
باز آی که رونقی ندارد
بی شمع رخ تو محفل ما
چون هست ندیم در بر آن گل
گل را ببراز مقابل ما
از دیده ز بسکه خون فشاندیم
در خون دل است منزل ما
صیدم کرد و نگفت چون شد
آن طایر نیم بسمل ما
ترسم که ز فیض زاهدان را
شامل شود اجر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

بشکست بسنگ کین پر ما
نامد پی رحم بر سر ما
برتارک اختران نهم گام
آید چو خجسته اختر ما
زان ابروی چون هلال گردید
چون قوس خمیده پیکر ما
طرفی ز کتاب چون نیستم
شد رهن شراب دفتر ما
چون طره چو عطر سای باشد
عودی مفکن بمجمر ما
مهر و مه گیتی آفریدند
از پرتو مهر انور ما
آمد بوجود آب و آتش
از چشم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

 

ای ماه جبین سیم غبغب
وی سیم ذقن بت شکر لب
بی ماه رخت شبان تیره
کارم همه دم فغان و یارب
لبریز شراب ناب جامت
وز خون جگر دلم لبالب
بتوان دو سه گام رنجه کردن
بالین مریض خویش یکشب
ای اختر حسن چهره بنمای
تا آنکه شوم خجسته کوکب
می نوشی و عشق کار اسرار
ای کاش نگردد او ز مذهب


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹

 

پیوسته مرا ز غم تب و تاب
ای مایهٔ خوشدلی تو دریاب
می دهد که حیات این جهان هست
مانند حباب بر سر آب
پا از سر و سر ز پا ندانم
از دست تو چون کشم می ناب
شب تا به سحر چو چشم انجم
از دیدهٔ ما ربوده ای خواب
ما و تو همیشه سرگرانیم
تو از می ناب و ما ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵

 

نی رحم ترا باین فکار است
نی بی تو مرا دمی قرار است
کی یاد کنی ز بلبل خویش
ای گُل که ترا چو من هزار است
پیشت دُر اشک مردم چشم
ساقط ز محل اعتبار است
تو عهد شکسته ای و مارا
پیمان محبّت استوار است
ای تیر کمان ابروی دوست
مرغ دل ما در انتظار است
در آینه تا نشسته نقشت
بر آینهٔ دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

باغ و گل و مل همه مهیاست
هنگام تفرج و تماشاست
بخرام برون که بهر تعظیم
عمری است بباغ سرو برپاست
نرگس همه روز چشم بر راه
سنبل همه عمر در تمناست
تا پات مباد رنجه گردد
برروی زمین ز سبزه دیباست
تا باز چو شور چشمت انگیخت
کز شهر غریوفتنه برخواست
هر قدر بظرف حسن گنجید
مشاطهٔ صنع بروی آراست
سر دفتر لعبتان شوخت
سر کردهٔ لولیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

 

زیبی که بشکل هرنگار است
در هیبت خوبت استوار است
امنیت حسن آفتابی است
کش دایرهٔ رخت مدار است
مو چون شب وروچوروز ابروت
قوسی ز معدل النهار است
خطّت خط استوا و خالت
چون نقطه بسطح آن عذار است
تن همچو هلال در ریاضت
ز ابروی مهندست نزار است
تعلیم سخنوری به اسرار
از لعل شکر فروش یار است


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵

 

ای نقش چکل چوگل محدث
لم تحلف ان تفی و تحنث
از هجر رخ تو تلخ کامم
عن منطق المنی تحدث
تنیت لی الشباب عمری
لوفزت بشعرک المثلث
ای آنکه قیامتی ز قامت
من هجرک کم اموت ابعث
عاید بتو است هر ضمیری
ان ذکر لهجنا وانث
هرچند مقصریم رحم آر
حتی تم علی الفراق امکث
هنگام تفرج است برخیز
الریح مع الغصون یعبث
پیمان شکن است یار اسرار
بالوصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

گل رنگ نگار ما ندارد
بوی خوش یار ما ندارد
زیباست چمن ولی صفائی
بی لاله عذار ما ندارد
در در صدف نگوئی این بحر
چون دُر کنار ما ندارد
نغز است ربیع و لیک آنی
چون تازه بهار ما ندارد
گل سر بکمند او نهاده
او میل شکار ما ندارد
عمری است که از برش پیامی
پیکی بدیار ما ندارد
اسرار ز دست شد دل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲

 

عشق است حیات جاودانی
‌‌ سرمایهٔ عیش و کامرانی
گر عشق نبود خود نبودی
‌‌ هرگز نه زمین نه آسمانی
پیرایهٔ عشق اگر نیستی
‌‌ کی داشت عروس حسن آنی
از عشق گرفت زینت و زیب
‌‌ اوراق کتاب کن فکانی
عشق است مدار قاب قوسین
‌‌ عشق است مقام من رآنی
هم بود ز عشق آنکه دم زد
‌‌ از سبحان عظیم شأنی
خورشید سپهر عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری