گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰

 

ای گشته جهان و دیده دامش راصد بار خریده مر دلامش را
بر لفظ زمانه هر شبانروزیبسیار شنوده‌ای کلامش را
گفته‌است تو را که «بی مقامم من»تا چند کنی طلب مقامش را؟
بارنده به دوستان و یاران برنم نیست غم است مر غمامش را
چون داد نوید رنج و دشواریآراسته باش مر خرامش را
بر یخ بنویس چون کند وعدهگفتار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰

 

ای خوانده کتاب زند و پازندزین خواندن زند تا کی و چند؟
دل پر ز فضول و زند برلبزردشت چنین نبشت در زند؟
از فعل منافقی و بی‌باکوز قول حکیمی و خردمند
از فعل به فضل شو بیفزایوز قول رو اندکی فرو رند
پندم چه دهی؟نخست خود رامحکم کمری ز پند بربند
چون خود نکنی چنانکه گوئیپند تو بود دروغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶

 

ای گشته جهان و خوانده دفتربندیش ز کار خویش بهتر
این چرخ بلند را همی بینپر خاک و هوا و آب و آذر
یک گوهر تر و نام او بحریک گوهر خشک و نام او بر
وین ابر به جهد خشک‌ها رازان جوهر تر همی کند تر
بیچاره نبات را نیبنیهمواره جوان از این دو گوهر؟
وین جانوران روان گرفتهبیچاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۵

 

ای ذات تو ناشده مصوراثبات تو عقل کرده باور
اسم تو ز حد و رسم بیزارذات تو ز نوع و جنس برتر
محمول نه‌ای چنانکه اعراضموضوع نه‌ای چنانکه جوهر
فعلت نه به قصد آمر خیرقولت نه به لفظ ناهی شر
حکم تو به رقص قرص خورشیدانگیخته سایه‌های جانور
صنع تو به دور دور گردانآمیخته رنگ‌های دلبر
ببریده در آشیان تقدیسوصف تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۹

 

ای یار سرود و آب انگورنه یار منی به حق والطور
معزول شده است جان ز هرچهداده است بر آنت دهر منشور
می گوی محال ز آنکه خفتهباشد به محال و هزل معذور
نگشاید نیز چشم و گوشمرنگ قدح و ترنگ طنبور
پرنده زمان همی خوردمانانگور شدیم و دهر زنبور
پخته شدم و چو گشت پختهزنبور سزاتر است به انگور
تیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴

 

این طارم بی‌قرار ازرقبربود زمن جمال و رونق
وان عیش چو قند کودکی راپیری چو کبست کرد و خربق
گوشم نشنود لحن بلبلچون گشت سرم به رنگ عقعق
ای تاخته شصت سال زیرتاین مرکب بی‌قرار ابلق
با پشت چو حلقه چند گوئیوصف سر زلفک معلق؟
یک چند به زرق شعر گفتیبر شعر سیاه و چشم ازرق
با جد کنون مطابقت کنای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۵

 

از بهر چه این کبود طارمپر گرد شده است باز و مغتم؟
زیرا که درو خزان به زر آببر دشت نبشت سبز مبرم
گشت آب پر از تم و کدر صافگر گشت هوای صاف پرتم
ور گشت شمیده گلبن زردداده است به سیب گونه وشم
ور بلبل را شکسته شد زیربربست غراب بی‌مزه بم
چون باد خزان بتاخت بر باغزو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۶

 

ای بار خدای و کردگارممن فضل تو را سپاس دارم
زیرا که به روزگار پیریجز شکر تو نیست غمگسارم
جز گفتن شعر زهد و طاعتصد شکر تو را که نیست کارم
توفیق دهم برانکه در دلجز تخم رضای تو نکارم
راز دل هرکسی تو دانیدانی که چگونه دل فگارم
دانی که چگونه من به یمگانتنها و ضعیف و خوار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱

 

از من برمید غمگسارمچون دید ضعیف و خنگ‌سارم
گرد در من همی نیاردگشتن نه رفیقم و نه یارم
زین عارض همچو پر شاهینشاید که حذر کند شکارم
نشناخت مرا رفیق پارینزیرا که چنین ندید پارم
چون چنبر چفته دید ازیرااین قد چو سرو جویبارم
وز طلعت من زمان به زر آبشسته همه صورت و نگارم
گر گویمش این همان نگار استترسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷

 

از صحبت خلق دل گسستماندیشه ندیم دل بسستم
در آب نمیدی آن ردا راکش طمع طراز بود شستم
چون سایه جهان پس من آمدچون دید که من ازو بجستم
جویندهٔ جسته گشت، از منمی‌جست چو من همیش جستم
وان دیو که پیش من همی رفتبر پای بماند و من نشستم
برگردن من نشسته بودیو اکنونش به زیر پای خستم
برگشت زمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵

 

مر جان مرا روان مسکیندانی که چه کرد دوش تلقین؟
گفتا چو ستور چند خسپیبندیش یکی ز روز پیشین
بنگر که چه کرده‌ای به حاصلزین خوردن شور و تلخ و شیرین؟
بسیار شمرد بر تو گردونآذارو دی و تموز و تشرین
بنگر که چو شنبلید گشته استآن لالهٔ آب‌دار رنگین
وان عارض چون حریر چینیگشته است به فام زرد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵

 

بر جانور و نبات و ارکانسالار که کردت ای سخن‌دان؟
وز خاک سیه برون که آورداین نعمت بی‌کران و الوان؟
خوانی است زمین پر ز نعمتتو خاک مخوانش نیز خوان‌خوان
خویشان تو اند جانور پاکزیرا که تو زنده‌ای چو ایشان
پس چونکه رهی و بنده گشتند،ای خویش، تو را بجمله خویشان؟
تو در خز و بز به زیر طارمخویشانت برهنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۲

 

ای غره شده به پادشائیبهتر بنگر که خود کجائی
آن کس که به بند بسته باشدهرگز که دهدش پادشائی؟
تو سوی خرد ز بندگانیزیرا که به زیر بندهائی
گر بنده نه‌ای چرا نه از تنتاین چند گره نه بر گشائی؟
زین بند گران که این تن توستچون هیچ نبایدت رهائی؟
پس شاه چگونه‌ای تو با بندچون بندهٔ خویش و مبتلائی؟
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۵

 

آن جنگی مرد شایگانیمعروف شده به پاسبانی
در گردنش از عقیق تعویذبر سرش کلاه ارغوانی
بر روی نکوش چشم رنگینچون بر گل زرد خون چکانی
بر پشت فگنده چون عروسانزربفت ردای پرنیانی
بسیار نکوتر از عروسانمردی است به پیری و جوانی
بی‌زن نخورد طعام هرگزاز بس لطف و ز مهربانی
تا زنده همیشه چون سواریبا بانگ و نشاط و شادمانی
واندر پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو