گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴

 

تا روی تو قبلهٔ نظر کردماز کوی تو کعبهٔ دگر کردم
تا روی به کعبهٔ تو آوردمصد گونه سجود معتبر کردم
سرگشته شدم که گرد آن کعبههر لحظه طواف بیشتر کردم
روزی نه به اختیار می‌رفتمدر دفتر عشق تو نظر کردم
گویی که هزار سال می‌خواندمتا جمله به یک نفس زبر کردم
چون جان و جهان خود تو را دیدمجان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۴

 

تا عشق تو در میان جان دارمجان پیش در تو بر میان دارم
اشکم چو به صد زبان سخن گویدراز دل خویش چون نهان دارم
در عشق تو بس سبکدل افتادمکز بادهٔ عشق سر گران دارم
گفتم چو به تو نمی‌رسم بارینامت همه روز بر زبان دارم
چون کرد فراق تو زبان بندمچه روز و چه روزگار آن دارم
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹

 

ترسا بچه‌ای کشید در کارمبربست به زلف خویش زنارم
پس حلقهٔ زلف کرد در گوشمیعنی که به بندگی ده اقرارم
در بندگیش نه هندوم بدخویهستم حبشی که داغ او دارم
پروانهٔ او شدم که هر ساعتدر جمع چو شمع می‌کشد زارم
شاید که کشد چو هست عیسی دمکز معجزه زنده کرد صد بارم
او یوسف عالم است در خوبیمن دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶

 

روزی که عتاب یار درگیرمبا هر مویش شمار درگیرم
چون خاک ز دست او کنم بر سرگر نیست مرا غبار درگیرم
چون قصهٔ بوسه با میان آرمآنگه سخن از کنار درگیرم
گر بوسه عوض دهد یک چه بوداز صد نه که از هزار درگیرم
گر باز کنار خواهدم دادناول ز هزار بار درگیرم
چون قصد به جان من کند چشمشدل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲

 

هرگاه که مست آن لقا باشمهشیار جهان کبریا باشم
مستغرق خویش کن مرا دایمکافسوس بود که من مرا باشم
کان دم که صواب کار خود جویمآن دم بتر از بت خطا باشم
گه گه گویی که دیگری را باشچون نیست به جز تو من که را باشم
تا چند کنی ز پیش خود دورمتا کی ز جمال تو جدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱

 

من پای همی ز سر نمی‌دانماو را دانم دگر نمی‌دانم
چندان می عشق یار نوشیدمکز میکده ره بدر نمی‌دانم
جایی که من اوفتاده‌ام آنجااز هیچ وجود اثر نمی‌دانم
گر صد ازل و ابد به سر آیداز موضع خود گذر نمی‌دانم
جز بی جهتی نشان نمی‌یابمجز بی صفتی خبر نمی‌دانم
مرغی عجبم زبس که پریدمگم گشتم و بال و پر نمی‌دانم
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲

 

ما رند و مقامر و مباحی‌ایمانگشت نمای هر نواحی‌ایم
خون خواره چو خاک جرعه از جامیمخون ریز ز دیده چون صراحی‌ایم
هر چند که از گروه سلطانیمنه قلبی‌ایم و نه جناحی‌ایم
جانا ز شراب شوق تو هر دمبی صبح و صبوحی و صباحی‌ایم
گر سوختگان تو مباحی‌اندبس سوخته‌ایم و بس مباحی‌ایم
ما فقر و صلاح کی خریم آخرچون خاک مقام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳

 

ما درد فروش هر خراباتیمنه عشوه فروش هر کراماتیم
انگشت‌زنان کوی معشوقیموانگشت‌نمای اهل طاماتیم
حیلت‌گر و مهره دزد و اوباشیمدردی‌کش و کم‌زن خراباتیم
در شیوهٔ کفر پیر و استادیمدر شیوهٔ دین خر خرافاتیم
گه مرد کلیسیای و ناقوسیمگه صومعه‌دار عزی و لاتیم
گه معتکفان کوی لاهوتیمگه مستمعان التحیاتیم
گه مست خراب دردی دردیمگه مست شراب عالم الذاتیم
با عادت و رسم نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹

 

تا با غم عشق آشنا گشتیماز نیک و بد جهان جدا گشتیم
تا هست شدیم در بقای تواز هستی خویشتن فنا گشتیم
تا در ره نامرادی افتادیمبر کل مراد پادشا گشتیم
زان دست همه جهان فرو بستیتا جمله به جملگی تورا گشتیم
یک شمه چو زان حدیث بنمودیمستغرق سر کبریا گشتیم
زانگه که به عشق اقتدا کردیمدر عالم عشق مقتدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰

 

ما مرد کلیسیا و زناریمگبری کهنیم و نام برداریم
دریوزه گران شهر گبرانیمشش‌پنج‌زنان کوی خماریم
با جملهٔ مفسدان به تصدیقیمبا جملهٔ زاهدان به انکاریم
در فسق و قمار پیر و استادیمدر دیر مغان مغی به هنجاریم
تسبیح و ردا نمی‌خریم الحقسالوس و نفاق را خریداریم
در گلخن تیره سر فرو بردهگاهی مستیم و گاه هشیاریم
واندر ره تایبان نامعلومگاهی عوریم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰

 

ما گبر قدیم نامسلمانیمنام‌آور کفر و ننگ ایمانیم
گه محرم کم زن خراباتیمگه همدم جاثلیق رهبانیم
شیطان چو به ما رسد کله بنهدکز وسوسه اوستاد شیطانیم
زان مرد نه‌ایم کز کسی ترسیمسر پای برهنگان دو جهانیم
درمانده‌ایم و راه بس دور استما راه به کار خود نمی‌دانیم
ما چاره به کار خویش چون سازیمچو جمله به کار خویش حیرانیم
کی باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸

 

در عشق همی بلا همی جویمدرد دل مبتلا همی جویم
در مان چه طلب کنم که در عشقشیک درد به صد دعا همی جویم
از صوف صفای دل نمی‌یابماز درد مغان صفا همی جویم
از خرقه و طیلسان دلم خون شدزنار و کلیسیا همی جویم
در بحر هزار موج عشق اوغرقه شده و آشنا همی جویم
جانا به لقا چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۵

 

کفر است ز بی نشان نشان دادنچون از بیچون نشان توان دادن
چون از تو نه نام و نه نشان ماندآنگاه روا بود نشان دادن
تا یک سر موی مانده‌ای باقیاین سر نتوانمت بیان دادن
چو تو بنمانده‌ای تو را زیبدداد دو جهان به یک زمان دادن
گر سر یگانگی همی جوییدل نتوانی به این و آن دادن
دانی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰

 

باز آمده‌ای از آن جهانم منپیدا شده‌ای از آن نهانم من
کار من و حال من چه می‌پرسیکین می‌دانم که می ندانم من
هرچند که در جهان نیم لیکنسرگشته‌تر از همه جهانم من
در هر نفسی هزار عالم رااز پس کنم و به یک مکانم من
هر دم که نهان طلب کنم خود راچه سود که آن زمان عیانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۲

 

چون نیست کسی مرا به جای توترک همه گفتم از برای تو
نور دل من ز عکس روی توستتاج سر من ز خاک پای تو
خوش خوش بربود جان شیرینمشیرینی لعل جانفزای تو
برد از سر دلبری دل مستممخموری چشم دلربای تو
خون دل من بریختی یعنییک بوسه بس است خونبهای تو
نی نی که مرا دریع می‌آیدآن بوسه تورا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰

 

ای زلف تو دام ماه افکندهره بینان را ز راه افکنده
زهاد زمانه را سر زلفتدر معرض صد گناه افکنده
دل پیش رخت به جان کمر بستهجان پیش لبت کلاه افکنده
عشق لب لعل تو هزار آتشدر جان گدا و شاه افکنده
خط تو کزوست خون جان مندر دیدهٔ عقل کاه افکنده
در یک ساعت هزار آتش رارویت به خط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹

 

گر از همه عاشقان وفا دیدیچون من به وفای خود که را دیدی
دانی تو که جز وفا ندیدی خوددر جملهٔ عمر تا مرا دیدی
من از تو به جان خود جفا دیدمتو از من خسته دل وفا دیدی
این است جفا که زود بگذشتیاز بی رویی چو روی ما دیدی
برگشتی تو ز بی دلی هر دماین مصلحت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۹

 

در ده می عشق یک دم ای ساقیتا عقل کند گزاف در باقی
زین عقل گزاف گوی پر دعویبگذر که گذشت عمر ای ساقی
دردی در ده که توبه بشکستمتا کی ز نفاق و زرق و خناقی
ما ننگ وجود پارسایانیماز روی و ریا نهفته زراقی
ای ساقی جان بیار جام میکامروز تو دست گیر عشاقی
تا باز رهیم یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۶

 

سر برهنه کرده‌ام به سوداییبرخاسته دل نه عقل و نه رایی
با چشم پر آب پای در آتشبر خاک نشسته باد پیمایی
چون گوی بمانده در خم چوگانسرگشته شده سری و نه پایی
از صحبت اختران صورت‌بینخورشید صفت بمانده تنهایی
هر روز ز تشنگی چو آتشبی واسطه در کشیده دریایی
هر سودایی که بیندم گویدزین شیوه ندیده‌ایم سودایی
گر بنشینم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

در ده پسرا می مروق رایاران موافق موفق را
زان می که چو آه عاشقان از تفانگشت کند بر آب زورق را
زان می که کند ز شعله پر آتشاین گنبد خانهٔ معلق را
هین خیز و ز عکس باده گلگون کناین اسب سوار خوار ابلق را
در زیر لگد بکوب چون مرداناین طارم زرق پوش ازرق را
گه ساقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

آنکس که ز عاشقی خبر دارددایم سر نیش بر جگر دارد
جان را به قضای عشق بسپاردتن پیش بلا و غم سپر دارد
گه دست بلا فراز دل گیردگه سنگ تعب به زیر سر دارد
پیوسته چو من فگنده تن گردددل را ز هوای نفس بر دارد
بگسسته شود ز شهر و ز مسکنهر دم زدنی رهی دگر دارد
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

معشوق مرا ره قلندر زدزان راه به جانم آتش اندر زد
گه رفت ره صلاح دین داریگه راه مقامران لنگر زد
رندی در زهد و کفر در ایمانظلمت در نور و خیر در شر زد
خمیده چو حلقه کرد قد منو آنگاه مرا چو حلقه بر در زد
چون سوخت مرا بر آتش دوزخوز آتش دوزخ آب کوثر زد
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹

 

تا من به تو ای بت اقتدی کردمبر خویش به بی دلی ندی کردم
از بهر دو چشم پر ز سحر تودین و دل خویش را فدی کردم
آن وقت بیا که من ز مستوریدر شهر ز خویش زاهدی کردم
همچون تو شدم مغ از دل صافیخود را ز پی تو ملحدی کردم
در طمع وصال تو به نادانیمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

ای وصل تو دستگیر مهجورانهجر تو فزود عبرت دوران
هنگام صبوح و تو چنین غافلحقا که نه‌ای بتا ز معذوران
گر فوت شود همی نماز از توبندیش به دل بسوز رنجوران
برخیز و بیار آنچه زو گرددچون توبهٔ من خمار مخموران
فریاد ز دست آن گران جانانبی عافیه زاهدان و بی‌نوران
از طلعتها چو روی عفریتاناز سبلتها چو نیش زنبوران
گویند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱

 

ای شادی و غم ز صلح و جنگ تووی داد و ستد ز سیم و سنگ تو
ای آفت و راحت شب و روزمچشم و دهن فراخ و تنگ تو
بر نافهٔ مشک و باغ گل دایمحقد و حسدی ز بوی و رنگ تو
عذر تو اگر چه لنگ من پیوستخرسند شدم به عذر لنگ تو
خون جگرم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی