گنجور

هلالی جغتایی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

خراسان سینهٔ روی زمین از بهر آن آمد
که جان آمد درو، یعنی عبیدالله خان آمد
زهی خان همایون‌فر که بر فرق همایونش
پر و بال همای دولت او سایبان آمد
شهنشاه فلک مسند، که بهر خواب امن او
ملک بر گوشهٔ ایوان کیوان پاسبان آمد
قوی‌دستی که در میدان همت پنجهٔ رستم
به پیش او فرسوده مشتی استخوان آمد
سمند تند زرین‌نعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

بچشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را
بماهم گوشه چشمی که، رسوا کرده ای ما را
پس از مردن نخواهم سایه طوبی ولی خواهم
که روزی سایه برخاکم فتد آن سرو بالا را
حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان
که از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را
دلا، تا می توان امروز فرصت را غنیمت دان
که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا را
بماهم گوشه چشمی، که شیدا کرده ای ما را
بهر جا پا نهی آنجا نهم صد بار چشم خود
چه باشد؟ آه! اگر یک باره بر چشمم نهی پا را
مرا گر در تمنای تو آید صد بلا بر سر
ز سر بیرون نخواهم کرد هرگز این تمنا را
چو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

از آن تنهایی ملک غریبی شد هوس ما را
که روزی چند نشناسیم ما کس را و کس ما را
ز دست ما اگر پا بوس خوبان بر نمی آید
همین دولت که: خاک پای ایشانیم بس مارا
براه محمل جانان چنان بیخود نیم امشب
که هوش رفته باز آید بفریاد جرس ما را
بآب چشم ما پرورده شد خار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

ز سوز سینه، هر دم، چند پوشم داغ هجران را؟
دگر طاقت ندارم، چاک خواهم زد گریبان را
بزن یک خنجر و از درد جان کندن خلاصم کن
چرا دشوار باید کرد بر من کار آسان را؟
نمی خواهم که خط بالای آن لب سایه اندازد
که بی ظلمت صفای دیگرست آن آب حیوان را
بزلفت بسته شد دلهای مشتاقان، بحمدالله
عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

نهادی بر دلم داغ فراق و سوختی جان را
بداغ و درد دوری چند سوزی دردمندان را!
منه زین بیشتر چون لاله داغی بر دل خونین
که از دست تو آخر چاک خواهم زد گریبان را
شدم در جستجوی کعبه وصلت، ندانستم
که همچون من بود سر گشته بسیار این بیابان را
اگر چشم خضر بر لعل جان بخش تو افتادی
بعمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

بروز غم، سگش خواهم، که پرسد خاکساران را
که یاران در چنین روزی بکار آیند یاران را
عجب خاری خلید از نو گلی در سینه ریشم!
که برد از خاطر من خار خار گل عذاران را
ز ناز امروز با اغیار خندان میرود آن گل
دریغا! تازه خواهد کرد داغ دل فگاران را
بصد امید عزم کوی او دارند مشتاقان
خداوندا، بامیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

بحمدالله که صحت داد ایزد پادشاهی را
برآورد از سر نو بر سپهر حسن ماهی را
معاذالله! اگر می کاست یک جو خرمن حسنش
بباد نیستی می داد هر برگ گیاهی را
چو پا برداشتی، ای نرگس رعنا، بغمازی
قدم آهسته نه، دیگر مرنجان خاک راهی را
بشکر آنکه شاه مسند حسنی، بصد عزت
مران از خاک راه خود بخواری دادخواهی را
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

بنام ایزد، میان مردمان آن تندخو با ما
چه خوش باشد که ما در گوشه ای باشیم و او با ما
ز بد خویی بما جنگ و باغیار آشتی دارد
چه دارد؟ یارب! این بیگانه خوی جنگجو با ما؟
کنون خود از نکورویی چه با ما میکند هر دم؟
چه گویم تا چه خواهد کرد زان خوی نکو با ما؟
بکویت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

من و بیداری شبها و شب تا روز یاربها
نبیند هیچ کس در خواب، یارب! این چنین شبها
گشادی تا لب شیرین بدشنام دعا گویان
دعا می گویم و دشنام می خواهم از آن لبها
خدا را! جان من، بر خاک مشتاقان گذاری کن
که در خاک از تمنای تو شد فرسوده قالبها
سیه روزان هجران را چه حاصل بی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵

 

ز آب چشم من گل شد، براه عشق، منزلها
ندانم تا چه گلها بشکفد آخر ازین گلها؟
شکستی عهد و بر دلهای مسکین سوختی داغی
زهی داغی که تا روز قیامت ماند بر دلها!
من از خوبان بسی غمهای مشکل دیده ام، لیکن
غم هجران بود مشکل ترین جمله مشکلها
سزد گر بر سر تابوت ما گریند در کویش
چرا کز منزل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶

 

دلا، ذوقی ندارد دولت دنیا و شادیها
خوشا! آن دردمندیهای عشق و نامرادیها
من و مجنون دو مدهوشیم سر گردان بهر وادی
ببین کاخر جنون انداخت ما را در چه وادیها؟
دل من جا گرفت از اعتقاد پاک در کویش
بلی، آخر بجایی می کشد پاک اعتقادیها
چو عمر خود ندارم اعتمادی بر وفای تو
چه عمرست این که من دارم برو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشب
اجل روزی چو سویم خواهد آمد، گو: بیا امشب
چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا
بیا، بنشین، که جان خواهم سپرد امروز، یا امشب
دل و جانی که بود، آواره شد دوش از غم هجران
دگر، یارب! غم هجران چه میخواهد ز ما امشب؟
نه سر شد خاک درگاهت، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

چه غم گر در سرم شوریست از سودای گیسویت؟
سر صد همچو من بادا فدای هر سر مویت
تن چون موی را خواهم بگیسوی تو پیوستن
بدین تقریب خود را خواهم افگندن بپهلویت
بروی خوبت از روزی که خط بندگی دادم
ز غمهای جهان آزادم، ای من بنده رویت
بدور لاله و گل چون بگلگشت چمن رفتی
خجل شد آن یک از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

خدا را، تند سوی من مبین، چون بنگرم سویت
تغافل کن زمانی، تا ببینم یک زمان رویت
ز خاک کوی من، گفتی: برو، یا خاک شو اینجا
چو آخر خاک خواهم شد من و خاک سر کویت
تنم زارست و جان محزون، جگر پر درد و دل پر خون
ترحم کن، که دیگر نیست تاب تندی از خویت
بصد تیغ ستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

چو از داغ فراقت شعله حسرت بجان افتد
چنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد
سجود آستانت چون میسر نیست میخواهم
که آنجا کشته گردم، تا سرم بر آستان افتد
نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم
کنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد
براهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی
که از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳

 

شب هجران رسید و محنت بسیار پیدا شد
بیا، ای بخت، کاری کن، که ما را کار پیدا شد
بکنج عافیت، می خواستم، کز فتنه بگریزم
بلای عشق ناگه از در و دیوار پیدا شد
جگر خونست، ازان این گریه خونین پدید آمد
دلم زارست، ازان این نالهای زار پیدا شد
نمی خواهم که: خورشید جمالش جلوه گر گردد
در آن منزل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

اگر سودای عشق اینست، من دیوانه خواهم شد
چه جای آشنا؟ کز خویش هم بیگانه خواهم شد
دمیدی یک فسون وز دست بردی صبر و هوش من
خدا را، ترک افسون کن، که من افسانه خواهم شد
غم عشق ترا، چون گنج، در دل کرده ام پنهان
باین گنج نهانی ساکن ویرانه خواهم شد
شبی، کز روی آتشناک، مجلس را برافروزی
تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

دلم، پیش لبت، با جان شیرین در فغان آمد
خدا را، چاره دل کن، که این مسکین بجان آمد
بیا، ای سرو، گلزار جوانی را غنیمت دان
که خواهد نوبهار حسن را روزی خزان آمد
ببزم دیگران، دامن کشان، تا کی توان رفتن؟
بسوی عاشقان هم گاه گاهی میتوان آمد
حیاتی یافتم از وعده قتلش، بحمد الله!
که ما را هر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید؟
مرا چون با تو کار افتاده است اینها چه کار آید؟
دلم را باغ و بستان خوش نمیآید، مگر وقتی
که جامی در میان آرند و سروی در کنار آید
چو سوی زلف خوبان رفت، سوی ما نیاید دل
وگر آید سیه روز و پریشان روزگار آید
نمیآیم برون از بیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰

 

دلا، گر عاشقی، بنشین، که جانانت برون آید
بر آن در منتظر میباش، تا جانت برون آید
اگر صد سال آب از گریه بر آتش زند چشمم
هنوز از سینه من سوز هجرانت برون آید
ز تاب آتش می، چون عرق ریزد گل رویت
زلال رحمت از چاه زنخدانت برون آید
چه بینم آفتابی را، که از جیب فلک سر زد؟
خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد می آید
اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد می آید
دلم، روزی که طرح عشق می انداخت، دانستم
که: گر سازم بنای صبر بی بنیاد می آید
نمی دانم چه بی رحمیست آن سلطان خوبان را
که هر گه داد خواهم بر سر بیداد می آید
رقیبا، گر ترا اندیشه ما نیست معذوری
کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

مه من با رقیبان جفا اندیش می آید
ز غوغایی، که می ترسیدم، اینک پیش می آید
چه چشمست این؟ که هر گه جانب من تیز می بینی
ز مژگان تو بر ریش دلم صد نیش می آید
بآن لبهای شیرین وه! چه شورانگیز می خندی؟
که از ذوقش نمک بر سینهای ریش می آید
جمالت را بمیزان نظر هر چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

مرا، چون دیگران، یاد گل و گلشن نمی آید
بغیر از عاشقی کار دگر از من نمی آید
هوس دارم که: دوزم چاک دل از تار گیسویش
ولی چندان گره دارد، که در سوزن نمی آید
تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟
کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمی آید
منور شد بتشریف قدومش خانه چشمم
بلی، جز مردمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

بیار بی وفا عمری وفا کردم ندانستم
بامید وفا بر خود جفا کردم ندانستم
دل آزاری، که هرگز دیده بر مردم نیندازد
بسان مردمش در دیده جا کردم ندانستم
اگر گفتم که: دارد یار من آیین دلجویی
معاذالله! غلط کردم، خطا کردم، ندانستم
بلای جان من آن شوخ و من افتاده در کویش
دریغا! خانه در کوی بلا کردم ندانستم
بهر بیگانه باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی