گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۵ - بمن فی العشق مات و حی فیه

 

سر نامه به نام آن خداوندکه دلها را به خوبان داد پیوند
ز عشق آراست لوح آب و گل رابدان جان، زندگی بخشید دل را
ز زلف و رخ، بتان را روز و شب دادوزان نظاره جانها را طرب داد
قلم را داد سودای الهیکه بنوشت این سپیدی و سیاهی
بتان چین و خوبان طرازیپدید آورد بهر عشق بازی
کرشمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۶ - نیازمندی در حضرت بی نیازی که دماغ مختل بندگان را از گلشن یحبهم و یحبونه بوی بخشیده

 

خداوندا چو جان دادی دلم بخشدل عاشق، نه جان عاقلم بخش
درونی ده که بیرون نبود از دردبه بیرون و درون نبود ز تو فرد
چنان دارم که تا پاینده باشمنه از جان بلکه از دل زنده باشم
چنان شو جانب خود رهنمایمکه از خود بگسلم سوی تو آیم
چنان کن خانهٔ طینت خرابمکه از هر سو در آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۷ - نعت کامل جمالی که سر ناخنی از حسنش یک بدر را دو هلال گردانید، صلی الله علیه و آله و سلم

 

محمد کایت نورست رویشسواد روشن و اللیل، مویش
گرامی نازنین حضرت پاککزو نازند هم انجم هم افلاک
چو نور پاکش اول مشعل افروختمه و خورشید شمع خویش از آن سوخت
هم از معشوق و عاشق نیست تمییزمحب صانع و محبوب او نیز
به قلب عرش گشته مسند آر ایبه عرش قلب رایت کرده بر پای
بشر دری دریای وجودشجهان یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۸ - صفت معراج صاحبدلی، که از دو نون قاب قوسین، یک دائره میم محبت بنگاشت

 

شبی همچون سواد چشم پاکاننهفته رو، ز چشم خوابناکان
ز نور او کینه پرتوی بدرز قدر او نموداری شب قدر
فلک مه را بسی دندانه کردهوزان گیسوی شب را شانه کرده
مهش در چشم نیکان ریخته تابفگنده چشم بد را پردهٔ خواب
چو زینسان زیوری بستند شب رابه احمد جبرئیل آمد طلب را
نویدش داد کای سلطان عشاقبه عزم عرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۹ - مدح شیخی در آئینهٔ صفا مثالی است از ذات محمد مصطفی با لعین نه بلعکس

 

پس از دیباچهٔ نعت رسالتز ذکر پیر به باشد مقالت
نظام الدین حق فرخنده نامیکه دین حق گرفت از وی نظامی
خطابش راست دو نقطه فرو خواننشان نقطهای انبیاء دان
حدیثش چون خبر در امر و در نهیبه یک پایه فرود از پایهٔ وحی
سریر آرای فقر از صف ابرارسریر مصطفی را عمدهٔ کار
ضمیرش محرم دیرینهٔ عشقنیاز خازن گنجینهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۰ - ستایش خلیفهٔ شائیسته علاء الدین محمد ثبته الله تعالی علی دین محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم

 

علای دیدن و دنیا، شاه والابه قدرت نائب ایزد تعالی
محمد شه که صد چون کسری و جمز میم نام او پوشیده خاتم
چو جنبد لشکرش بر سطح هامونرود در قعر دریا ربع مسکون
چو راند تیغ در صف‌های انبوهسر کوه افگند در دامن کوه
ز عهدش عامه در شادی و دستانچنانکه از جمعه طفلان دبستان
زمانه تا بود ، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۱ - عرض صحیفهٔ طولانی نصیحت، پیش ضمیر ملهم سلطان، که نسخه‌ایست صحیح از لوح محفوظ حفظ الله تعالی عن التلویح السو

 

گرفتن سهل باشد، این جهان راکلید آن جهان، باید شهان را
مکن بس بر همین کز تیغ و از رایهمه دنیا گرفتی، شسته بر جای
به همت آسمان را قلعه کن بازبه ملک خشکی و تری مکن ناز
بکن کاری همین جا تا توانیکه آنجا هم، چو اینجا، ملک رانی
مسلم بایدت گر پادشاهیبباید کردن از دلها گدائی
دعا زین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۲ - سرگذشت

 

شه آن را دان که گفت از جان آزادبه ترک بخل و خشم لهو و بیداد
شهی کش چارترکش در کله نیستبباید ترک او گفتن که شه نیست


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۳ - در سبب نظم این جواهر که زمرد وصف خضر خان واسطهٔ عقد اوست

 

مبارک بامدادی کاختر روزشد از نور مبارک گیتی افروز
رسید اقبال پیشانی گشادهکله بالای پیشانی نهاده
دلم را گفت کاحسنت ای جوان بختکه بر گردون زدی اندیشه را تخت
بشارت میدهم کز پردهٔ رازدری کرده ست دولت بهر تو راز
خضر دی مژدهٔ دادست جا نیخضر خان را به آب زند گانی
چنین دانم که آن گویندهٔ چستتوئی وان آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۴ - قلم زدن نخست در شرح تیغ زدن جمهور سلاطین ماضیهٔ دهلی

 

خوشا هندوستان و رونق دینشریعت را کمال عز و تمکین
بدین عزت شده اسلام منصوربدان خواری سران کفر مقهور
بذمه گر نبودی رخصت شرعنماندی نام هندو ز اصل تا فرع
ز غزنین تا لب دریا درین بابهمه اسلام بینی بر یکی آب
چنین گوید خبر دانندهٔ حالکز آن میمون خبر میمون شدش فال
که از غزنه چو بیرون کرد صمصاممعزالدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۵ - داستان در حک کردن نقش کفر به پلارک چند از دیباچه عشق خضر خان که شاهی از سواد هندوستان و حرفی خان خانان بود

 

کنون از فتح هندوستان دهم شرحکنم دیباچهٔ گرشاسپ را طرح
بگویم آنچه کرد از کاردانیگهی لشکر کشی گه پهلوانی
که چون شاه جهان شد عار باشدکه ذکر او بدین مقدار باشد
به جز یک فتح ملک «دیو گیری»که کرد این کار شاهان در امیری
به دولت زان پسش کین چرخ خم پشتکلید فتح دهلی داد در مشت
چو ملک سند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۶ - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی

 

همیشه دور چرخ لاجوردینداند پیشه‌ای جز ره نوردی
ز دورش هر یکی گردش به کاریستبه ریز هر یکی دیگر شماریست
چونی امید پاینده است و نی بیمخوش آنکس کاونهد گردن به تسلیم
چو نتوان رشتهٔ گردون گستنبباید دل درو ناچار بستن
چه داند طوطی کافتاده در دامکه از شکر دهندش طعمه در کام
چه داند باز چون بندند پایشکه دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۷ - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن

 

چه خوش باشد در آغاز جوانیدو بیدل را بهم سودای جانی
خضر خان و دول رانی درین کاردو دل بودند یکدیگر گرفتار
کنون حرفی که من خواندم درین لوحچنین بخشد به دلها راحت و روح
که چون آمد دولرانی به درگاهبشارت یافت از بخت نکوخواه
به رسم بندگی بر پای می بودبه فرش خاص جبهت سای می بود
به فرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۸ - صفت ماهتابی که پیش از مهر روشن پردهٔ ابر حیا بر رو کشیده

 

شبی داده جهان را زیور و روزمهی چون آفتاب عالم افروز
فلک نوری که گرد آورده از مهراز آن گلگونه کرده ماه را چهر
مهی خورشید وام از نور جاویددو چندان باز داده وام خورشید
به خواب خوش جهانی آرمیدهازین خوشتر، جهان خوابی ندیده
زمستان و هوای آنکه مشتاقنباشد یک نفش از جفت خود طاق
نهانی وعده محکم گشت خان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۷۹ - صفت بهار، و گلگشت شجرهٔ بلند بالش مملکت والا خضر خان طوبی له، در باغ بهشت آسا، و بسوی گلهای کرنه گذشتن، و بوی دوست باز یافتن، و هوش به باد دادن

 

صبا چون باغ را پیرایه نو کرددل بلبل به روی گل گرو کرد
درین موسم که از دل‌های پر سوزبه شسته گرد غم باران نوروز
دل شاه از جدائی ریش ماندهگرفتار هوای خویش مانده
اگر بشنیدی از مرغی نوائیبرآوردی به درد از سینه وائی
به هر سوی که ابری سر کشیدیچو ابراز دیده بارانش چکیدی
تمام ار باز رانم شرح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۰ - جدائی افگندن تیغ زبان بد گویان میان عاشق و معشوق، و روان شدن دول رانی از خانهٔ دولت سوی کشک لعل، و در فراق خضر خان، از دود آه، کوشک لعل را سیاه گردانیدن

 

چو اصحاب غرض گفتند هر چیزفراوان بیخت با نو آن غرض نیز
صواب آن شد کزان فردوس پر نوربه قصر لعل سازد جای آن حور
شه آن دم بود حاضر پیش استادکتاب عاشقی را شرح می‌داد
سخن در قصهٔ یوسف که ناگاهخبرگوئی زلیخاش آمد از راه
مژه چون دیدهٔ یعقوب تر کردز حال بیت احزانش خبر کرد
چو بشنید آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۱ - صفت آرایش شهر و کشور، چون عروس، از برای تزویج شاه و شاهزادهٔ بی جفت، خضرخان، زادت خضره راسه، و شاهت وجه العدو بباسه!

 

زهی بستان آن شه را جمالیکه باشد چون خضر خانش نهالی
چو الهام الهی شاه را گفتکه آن در سعادت را کند جفت
اشارت کرد تا در گردش دهربیارایند یک سر کشور و شهر
کمر بر بست در کارش زمانهبه خرج آمد خزانه در خزانه
بگرداگرد قصر پادشاهیبرآمد قبه از مه تا به ماهی
جهان از قبه‌های کاردارانشده چون روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۲ - صفت داغهای جدائی، که دود از نهاد آن دو آتش زده فراق براورده

 

مبادا آسمان را خانه معمورکه یاران را ز یکدیگر کند دور
گشاید عقدهای مهربانیبرد پیوند صحبت‌های جانی
دو همدم را کز آن مهری که دارنددمی از هم جدا بودن نیارند
چنان دور افگند کاز بعد یک چندبه نام و نامه‌ای گردند خرسند
که چون دوران چرخ از بی‌وفائیفگند آن هر دو عاشق را جدائی
شه آمد باز از آنجا با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۳ - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن

 

شبی چون سینهٔ عشاق پر دودز تاریکی چو جانهای غم اندود
فلک دودی ز دوزخ وام کردهسرشته زاب غم شب نام کرده
اگر چه رهبر خلقند انجمدر آن ظلمات هائل کرده ره گم
سیاهی بس که بسته ذیل جاویدگریزان شب پرک هم سوی خورشید
رسیده ابری از دریای اندوهشده پیش دل درماندگان کوه
شده چون پر زاغ این نیلگون باغشبیخون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۴ - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن

 

چو خوش باشد که یابد تشنه دیربه گرمای بیابان شربتی سیر
حلاوت گیرد از شیرینیش کامجگر آسودگی یابد ز آشام
چه خونها خورده باشد دل به صد جوشکه ناگه نوش داروئی کند نوش
خضر خانی کش از دیوان تقدیرمرادی در زمانی داشت تحریر
چو وقت آمد کزان کامش بود بهربکان آن شربتش روزی شد از دهر
گهر سنجی کزین گنجینهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۵ - خراب گشتن مجلس خانی از گردش دور مدام، و خفتن بخت بیدار خضر خان، به پریشانی این دولت در واقعه دیدن و تعبیر آن خواب پریشان از دل خسرو خستن

 

بسی دیدم درین گردنده دولابندیدم هیچ دورش بر یکی آب
اگر خورشید این ساعت بلند استزمان دیگر از پستی نژند است
مکن تکیه به صد رو مسند و تختخس است این جمله چون بادی وزو سخت
ز تاراج سپهر دون بیندیشکه صد شه را کند یک لحظه درویش
علمهای جهان بر عکس هم هستکه بر ملکی گدائی را دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۶ - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خان

 

سر فرمان سپاس باد شاهیکه برتر نیست زو فرمانروائی
گهی نعمت دهد گه بی‌نوائیگه آرد پادشاهی گه گدائی
ازو بر هر سری مهری نهانی استوگر خشم آورد هم مهربانی است
از آن پس داد با اندک غباریبه نور دیدهٔ خود خار خاری
که ای خون من و خونابهٔ منز مهرت خون دل هم خوابهٔ من
الپخانی که خالت بود فرخبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۷ - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!

 

گرت در سینه چشمی هست روشنبه عبرت بین درین فیروزه گلشن
ازین گلها که بینی گلشن آبادبه رنگ و بوی، چون طفلان، مشو شاد
که باد تند این خاک خطرناکچنین گلهای بسی کرده‌ست خاشاک
درین پیرانه عقل آن را پسنددکه در وی رخت بندد دل نه بندد
مشو چو خسروان سست بنیادکه باقی ماند ازیشان گنج شداد
چو «خسرو» شو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۸ - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

 

شراب عشق بازان آب تیغ استبهر عاشق چنین آبی دریغ است
شنیدی قصه یوسف که تا چونبتان را در دست شوند از خون؟
زنی کان حسن را نظاره کردهترنجش بر کف و کف پاره کرده
عروسانی که حسن شه پسندندحنا بر دست خود زینگونه بندند
چه داغست این، که هر جا، می نشانمچه خونست این، که هر سو، می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸۹ - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!

 

ایا چشم و چراغ دیدهٔ منرخت بستان و باغ دیدهٔ من!
«مبارک» نام تو ز ایزد بتارکچو نامت بر پدر گشته مبارک
توئی چون پاره‌ای از جان پارهز تیمار تو جان را نیست چاره
به دامان تو خواهم کرد پیوندز اندرز و نصیحت رقعه‌ای چند
چو جان خواهی همیشه زندگانیبه جان دوز این هم پیوند جانی
وصیت اینست کاندر گلشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی