گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

به جان تا شوق جانان است ما راچه آتش‌ها که بر جان است ما را
بلای سختی و برگشته بختیاز آن برگشته مژگان است ما را
از آن آلوده دامانیم در عشقکه خون دل به دامان است ما را
حدیث زلف جانان در میان استسخن زان رو پریشان است ما را
چنان از درد خوبان زار گشتیمکه بیزاری ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

میفشان جعد عنبر فام خود راببین دلهای بی آرام خود را
سپردم جان و بوسیدم دهانتبه هیچ آخر گرفتم کام خود را
به دشنامی توان آلوده کردنلب شیرین درد آشام خود را
دلم در عهد آن زلف و بناگوشمبارک دید صبح و شام خود را
در آغاز محبت کشته گشتمبنازم بخت نیک انجام خود را
زبان از پند من ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹

 

دلم فارغ ز قید کفر و دین استکه مقصودم برون از آن و این است
جدا تا مانده‌ام از آستانشتو گویی گریه‌ام در آستین است
دو عالم را به یک نظاره دادیمکه سودای نظربازان چنین است
بلای جانن من بالا بلندی استکه بر بالش جای آفرین است
غزالی در کمند آورده بختمکه چین زلف او آشوب چین است
نگاری جسته‌ام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

غمش را غیر دل سر منزلی نیستولی آن هم نصیب هر دلی نیست
کسی عاشق نمی‌بینم و گر نهمیان جان و جانان حایلی نیست
کی اش مجنون لیلی می‌توان گفتکسی کافسانه در هر محفلی نیست
کجا گردد قبول خواجهٔ ماغلامی راکه بخت مقبلی نیست
نشاطی هست در قربان گه عشقکه مقتولی ملول از قاتلی نیست
شرابی خورده‌ام از جام طفلیکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷

 

خداخوان تا خدادان فرق داردکه حیوان تا به انسان فرق دارد
موحد را به مشرک نسبتی نیستکه واجب تا به امکان فرق دارد
محقق را مقلد کی توان گفتکه دانا تا به نادان فرق دارد
مناجاتی خراباتی نگرددکه سیر جسم تا جان فرق دارد
مخوان آلوده‌دامن هر کسی راکه دامان تا به دامان فرق دارد
من و ابروی یار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲

 

چراغی کاین همه پروانه داردیقین کز سوز ما پروا ندارد
نه چشمش مردمان را سرخوشی‌هاستخوشا دوری که این پیمانه دارد
ز زنجیر سر زلفش توان یافتکه کاری با دل دیوانه دارد
دل خلقی به خاک او گرفتارچه خرمن‌ها کز این یک دانه دارد
هر آن دل کاشنای کوی او گشتچه باک از شنعت بیگانه دارد
جهانی سرخوش از افسانهٔ اوستچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷

 

مرا با چشم گریان آفریدندتو را با لعل خندان آفریدند
جهان را تیره‌رو ایجاد کردندتو را خورشید تابان آفریدند
خطت را عین ظلمت خلق کردندلبت را آب حیوان آفریدند
خم موی تو را دیدند بر رویقرین کفر و ایمان آفریدند
پریشان زلف تو تا جمع گردیددل جمعی پریشان آفریدند
سرم گوی خم چوگان او شدچو گوی از بهر چوگان آفریدند
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

به کویش دوش یا رب یا ربی بودکه را یارب ندانم مطلبی بود
شب و روزی که در می‌خانه بودیمز حق مگذر که خوش روز و شبی بود
کسی داند حدیث تلخ کامیکه جانش بر لب از شیرین لبی بود
نبودم تیره‌روز از عشق آن ماهبه چرخم گر فروزان کوکبی بود
بهای اشک سیمینم ندانستنمی‌دانم چه سیمین غبغبی بود
رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲

 

من این عهدی که با موی تو بستمبه مویت گر سر مویی شکستم
پس از عمری به زلفت عهد بستمعجب سر رشته‌ای آمد به دستم
ز مویت کافر زنار بندمز رویت هندوی آتش پرستم
کمند عشق را گردن نهادمطناب عقل را درهم گسستم
ز مستوری چه می‌پرسی که عورمز هشیاری چه می‌گویی که مستم
شراب شادکامی را چشیدمسبوی نیک نامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴

 

محبان را نصیب است از حبیبانمن حسرت کش از حسرت نصیبان
فغان کان گلبن سرکش نداردسری با ناله‌های عندلیبان
مرا گویند از آن رو دیده بربندکه فارغ باشی از پند ادیبان
دلی می‌باید از آهن کسی راکه بر بندد نظر زین دل فریبان
به چشم خود اگر بینی اجل رااز آن خوش تر که دیدار رقیبان
نمی‌ماند شکیبم در محبتچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی