گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۹۰ - در اختتام این سواد پر از آب زندگانی، که ماجرای دول رانی و خضرخان است ، خصصهما الله به عمر الخضر

 

به حمد الله که از عون الهیبه پایان آمد این «منشور شاهی»
به قدر چار ماه و چند روزیفروزان شد چنین گیتی فروزی
هم اینجا لیلی و مجنون گرو شدهم از شیرین و خسرو قصه نو شد
جمال آراست، این ماه دل افروزز ذوالقعده دوم حرف و سیوم روز
مورخ چون شمار سال وی کردعطارد بر سر ذوالقعد هی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۹۱ - حکایت

 

یکی را خانه بود آتش گرفتهدلش را شعلهٔ ناخوش گرفته
دوان با چشم گریان و دل ریشبه آب دیده می‌کشت آتش خویش
برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مستنمک خورده کبابی کرده بر دست
بدو گفت: ایکه آتش می‌کشی تند،بیا! وین شعله چندانی مکن کند!
که من بر آتش اندازم کبابی،ترا نیز اندرین باشد ثوابی!
همین است اندرین گفتار حالمکه خلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۹۸ - مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر

 

دلیری کاو صف مردان بدیده‌ستنه بازش، دیده در خواب آرمیده‌ست
گوی را زیبد اندر زیر، توسنکه صف تیغ داند باغ سوسن
رود یک سر چو باد آن جا که یک سرچو برگ بید بارد، تیغ و خنجر
نیندازد، گر آید ببر و یا شیرچو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر
بسی بینی عروسان قبا پوشبگشت کوچه‌های شهر پر جوش
نه شیران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۹۹ - حدیث بخشش جان و نوازش از ملک غازی مسلمانان دهلی را به لطف بی حد و بی مر

 

به پرسیدم من از پیروزی بختکه ای رنگ تو از فیروزه گون سخت
ملک غازی که فتحش هم عنان بود،خبر گو بعد فیروزی چه سان بود؟
جوابم داد کاز فیروزمندیچو شد غازی ملک را سر بلندی
ز بعد شکر یزدان شد بر آن عزمکه آید سوی دهلی از پی رزم
وی آن جانب شد اندر کار سازیکه دیگر پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱۰۰ - جلوس شه غیاث الدین و دنیا تغلق غازی فراز تخت سلطانی چو افریدون و اسکندر

 

مبارک روز شنبه گاه پیشینگه هنگامی است با انوار بیش این
جهان از چشمه خود روی شستهکه و مه سبحه و سجاده جسته
مؤذن قامت خود بر کشیدهجماعت صف به مسجد بر کشیده
ممالک گیر سلطان جهان بختدر آن ساعت برآمد بر سر تخت
سریر آراست ماه و آفتابشغیاث دین و دنیا شد خطابش
ملایک جمله گفتندش همانگهدعا: خلد الرحمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱ - سرآغاز

 

خداوندا دلم را چشم بگشایبه معراج یقینم راه بنمای
به رحمت باز کن گنجینهٔ جوددرونم خوان بشاد روان مقصود
دلی بخش از ثنای خویش معمورزبانی ز آفرین دیگران دور
دراسانیم شکر اندیش گردانبه دشواری سپاسم بیش گردان
امیدم را به جائی کش عماریکه باشد پیشگاه رستگاری
چو خود برداشتی اول ز خاکممده آخر به طوفان هلاکم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۲ - در توحید

 

به نام آنکه جان را زندگی دادطبیعت را به جان پایندگی داد
خداوندیکه حکمت بخش خاکستکمینه بخشش او جان پاکست
دو کون از صنع او یک گل به باغیز ملکش نه فلک یک شب چراغی
رموز آموز عقل نکته پیوندشناسائی ده جان خردمند
بصارت بخش چشم پیش بینانتمنای درون شب نشینان
جواهر بند ناهید از ثریاچراغ افروز در قعر دریا


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۳ - مناجات

 

خدایا چون به منشور الهیرقم کردی سپیدی و سیاهی
ز باران عنایت گل سرشتیبرات مردمی بر وی نبشتی
مثال هستی ما هم ز اولبه توقیع کرم کردی مسجل
ز گنج بخششم هر چیز دادیکلید گنج ایمان نیز دادی
چراغم را چو خود بخشیده‌ای نورمکن بخشیدهٔ خود را ز من دور


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۴ - وصف معراج نبی

 

سخن آن به که بهر ارجمندیز معراج نبی یابد بلندی
رسولی کاسمان را پایه دادهرکابش عرش را پیرایه داده
شبی تنگ آمده زین حجرهٔ تنگز پستی سوی بالا کرد آهنگ


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۵ - در فضیلت عشق

 

جهان بی عشق سامانی نداردفلک بی میل دورانی ندارد
نه مردم شد کسی کز عشق پاکستکه مردم عشق و باقی آب و خاکست
چراغ جمله عالم عقل و دینستتو عاشق شو که به ز آن جمله اینست
اگر چه عاشقی خود بت پرستیستهمه مستی شمر چون ترک هستیست
به عشق ار بت پرستی دینت پاکستوگر طاعت کنی بی عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۶ - آغاز داستان

 

به تاریخ عجم دانندهٔ رازچنین کرد این حکایت را سرآغاز
که چون خورشید هرمز رفت در خاککشید اکلیل خسرو سر بر افلاک
جهان را خسرو از سر کار نو کردکرم را در جهان بازار نو کرد
به ترتیب جهان بودی شب و روزگهی لشکر کش و گه مجلس افروز
چنان آراست ملک از دانش و دادکه شهر آسوده گشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۷ - گریختن خسرو از مداین

 

چو بر هرمز سر آمد پادشاهیز خسرو تازه گشت آن کینه خواهی
بر آن شد کاتش کین بر فروزددرو بهرام چوبین را بسوزد
فراوان داد رایت را بلندینبودش بر عدو فیروزمندی
مصافی کرد چون فیروزمندانولی یاری نکردش بخت چندان
همی رفت از طلبگاران نهانیغبار آلوده چون باد خزانی
به رفتن هم رکاب شاه شاپورهمی کرد از سخن کوته ره دور
عجایبها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۸ - رسیدن خسرو به شیرین در شکارگاه

 

چو صورتگر نمود آن صورت حالبه دام افتاد مرغ فارغ البال
ملک را در گرفت آنحال شیرینکه شیرین آمدش تمثال شیرین
سوی ار من شتابان شد سبک خیزچو عنصر کو سوی مرکز شود تیز
قضا را از اتفاق بخت قابلمه و خورشید باهم شد مقابل
به گرمی بس که دلها مایل افتادنظر شد گرم و آتش در دل افتاد
برابر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۹ - اظهار عشق کردن خسرو به شیرین

 

چو صبح از پرده راه عاشقان کرد

برون زد شعلهٔ گرم و دم سرد

دگر ره باز شیرین مجلس آراست

حریفان راست گشتند از چپ و راست

دو بی دل باز در زاری درامد

جگرها در جگر خواری درامد

ز نوش ساقیان و نغمهٔ ساز

می از دلهای صافی گشته غماز

ز آهی کز دو غم پرورده می‌خاست

حیا را اندک اندک پرده می‌خاست

نخست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۰ - آگاه کردن خسرو شیرین را از قصد سفر خود به سوی قیصر روم

 

حلاوت سنج شیرین شکر خندچنین برداشت مهر از حقه قند
که با خسرو چو شیرین بست پیمانکه این بلقیس گردد آن سلیمان
ملک بر رسم اول چند گاهیبه مهر از دور می‌کردش نگاهی
به شیرین گفت میدانی که کارمپریشانست همچون روزگارم
مرا در ملک خود کاری درافتادرسیدم با تو کاری دیگر افتاد
کنون کامیدم از تو یافت یاریبه ملکم نیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۱ - یاری خواستن خسرو از قیصر و لشکر کشی او به مداین و شکست خوردن بهرام چوبینه

 

چو قیصر دید ز اوج پایهٔ خویش

چنان خورشید اندر سایهٔ خویش

به تاج و تخت دادش سرفرازی

کمر در بست در مهان نوازی

پس از چندی به خویشی مژده دادش

به دامادی کله بر سر نهادش

ز قد مریمش نخلی ببر داد

وزان نخل ترش خرمای تر داد

چو دریا لشکری دادش فرا پیش

که بنشاند غبار دشمن خویش

خبر بردند بر بهرام سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۲ - وفات مریم

 

شناسای معانی موبد پیر

چنین کرد این خبر در نامه تحریر

که چون خسرو ستد گنجینهٔ روم

خلافش رومیان را گشت معلوم

چو غالب گشته بود از تیغ کین خواه

نداد اندیشه را در خویشتن راه

زبانی پوزشی کان در حرم کرد

ز مریم چند گاه آن نیز کم کرد

ز شیرین عیش مریم بود چون تلخ

ازین کاهش فتاد آن ماه در سلخ

به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۳ - عشرت کردن خسرو و شیرین بر لب شهر و دو افسانه گفتن آنان

 

شبی همچون سواد دیده پر نور

هوا عنبر فشان چون طره حور

زمانه برگ عشرت ساز کرده

فلک درهای دولت باز کرده

فرو مرده چراغ صبح گاهی

نشاط خواب کرده مرغ و ماهی

مقیمان زمین در پردهٔ راز

عروسان فلک در جلوهٔ ناز

کواکب در میان سرمهٔ ناب

درست افگنده مروارید شب تاب

گشاده شب در این طاووس گون باغ

دم طاوس را بر سینه زاغ

فرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۴ - عقد بستن دختران با پسران به فرمان خسرو

 

چو خندان گشت صبح عالم افروززمانه داد شب را مژدهٔ روز
نماند اندر فلک ز انجم نشانیبه نیلوفر به دل شد گلستانی
ملک بر وعدهٔ دوشینه برخاستحریفان باز جست و مجلس آراست
خمار عشق بازی در سر افتاددل از جوش شراب از پا درافتاد
اشارت کرد خواندن موبدان راهمان دانندگان و به خردان را
خردمندان چو گشتند انجمن گفتکه گردد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۵ - پاسخ شیرین به خسرو

 

شکر پاسخ ز شکر بند بگشادبه پاسخ لعل شکر خند بگشاد
که باشم من به خدمت زیر دستیکنیزان ترا آئین پرستی
وگر نزد تو قدری دارد این خاکبه مژگانم روبم از راه تو خاشاک
بزرگان گفته‌اند این نکته دیر استکه هر کو سیر باشد زود سیر است
چو مرغی خرمنی بیند بهر گامبه یک خرمن دلش کی گیرد آرام
چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۶ - نصیحت کردن شاپور به خسرو و دلالت کردن او را به شکر

 

سخن پرداز گویای خردمندچنین برداشت از درج گهر بند
که چون خسرو ز یار عصمت اندیشبه مشگوی خود آمد با دل ریش
ندیم خاص شاپور خردمندبه همراهی سخن را نکته پیوند
که تا دوران گردون را روائیستبنای کار او بر بی‌وفائیست
جوابش باز گفتی خسرو از دردکه با تقدیر نتوان داوری کرد
اگر شیرین ز راه بی وفائیبرید از آشنایان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۷ - رفتن خسرو به اصفهان به هوای شکر

 

هوای دلبر نو کرده در دل

همی شد ده به ده منزل به منزل

رها کرده همه ترتیب شاهان

درامد بی سپاه اندر سپاهان

بزرگ امید را در حال فرمود

که ره گیرد به دکان شکر زود

برد سلکی ز مروارید شب تاب

به یک رشته درون صد قطرهٔ آب

رساند تحفهٔ شه بر دلارام

پس آن گاهش دهد پوشیده پیغام

که آمد بهترین پادشاهان

خریدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - غزل سرائی شکر در مجلس خسرو

 

چه فرخ روزگاری باشد آن روزکه گردد هم نشین دو یار دل سوز
همه سرمایهٔ عشرت مهیاز موج شادمانی دل چو دریا
مراد و خوش دلی و کامرانینشاط عشق و آغاز جوانی
کسی را کاین همه یک جا دهد دستگر از دولت بنازد جای آن هست
مرا کاین دولت امروز است در چنگبه دولت چون ننوشم جام گلرنگ
زمان چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱۹ - بردن شکر خسرو را به خانهٔ خویش به مهمانی

 

به صد خواهشگری شهرا پریرویبه عشرتگاه خود شد میهمان جوی
شهنشه نیز نگذشت از رضایشبه مهمان رفت در مهمان سرایش
چو هر گل کرد خوش با بلبلی جایملک ماند و بهار عالم آرای
شکر گفتا که چون من خود برانمکه باقی عمر دولت با تو رانم
تو هم بهر دل من گر توانیحدیثی گوش کن زان پس تو دانی
شهنشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۲۰ - عقد کردن خسرو شکر را

 

عروس صبح دم چون پرده برداشتجهان را جلوهٔ خور در نظر داشت
طلب کردند موبد را نهانیکه عقدی بست بر رسم مغانی
چو شد شرط زناشوئی همه راستمراد آماده گشت و داوری خاست
ملک در پرده با دلدار بنشستبه تاراج شکر شد طوطی مست
در او پیچید چون در گل گیائیغلط کردم که در گنج اژدهائی
شکر خائیده شد در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی