گنجور

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

نوید آمدن یار دلستان مرابیار قاصد و بستان به مژده جان مرا
فغان و ناله کنم صبح و شام و در دل یارفغان که نیست اثر ناله و فغان مرا
فغان که تا به گلستان شکفت گل، بادیوزید و زیر و زبر کرد آشیان مرا
مرا جدا ز تو ویرانه‌ای است هر شب جایکه سوخت آتش هجر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸

 

ز غمزه، چشم تو یک تیر در کمان نگذاشتکه اول از دل مجروح من نشان نگذاشت
ز بی‌وفایی گل بود مرغ دل آگاهاز آن به گلبن این گلشن آشیان نگذاشت
ز شوق دیدن آن گل، ستم نگر که شدمرضا به رخنهٔ دیوار و باغبان نگذاشت
رسید کار به جایی که یار بگذاردز لطف بر دل من دستی، آسمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

لبم خموش ز آواز مدعا طلبی استکه مدعا طلبیدن ز یار بی‌ادبی است
حکیم جام جم و آب خضر چون گویدمراد جام زجاجی و بادهٔ عنبی است
نرنجم ار سخن تلخ گویدم که ز پیشکرفشان لبش از خنده‌های زیر لبی است
شب از جفای تو می‌نالم و چو می‌نگرمهمان دعای تو با ناله‌های نیمه شبی است
به یک کرشمهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

چه گویمت که دلم از جدائیت چون استدلم جدا ز تو دل نیست قطرهٔ خون است
تو کرده‌ای دل من خون و تا ز غصه کنیدوباره خون به دلم پرسیم دلت چون است
نه زلف و خال و رخ لیلی، آن دگر چیز استکه آفت دل و صبر و قرار مجنون است
ز مور کمترم و می‌کشم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

بتان نخست چو در دلبری میان بستندمیان بکشتن یاران مهربان بستند
دعا اثر نکند کز درم تو چون راندیبه روی من همه درهای آسمان بستند
مگر میان بتان روی آن صنم دیدندکه اهل صومعه زنار بر میان بستند
به آشیانه نبستند عندلیبان دلاگر دو روز در این گلشن آشیان بستند
فغان که مدعیان از جفا برون کردندمرا ز شهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

کدام عهد نکویان عهد ما بستندبه عاشقان جفاکش که زود نشکستند
خدا نگیردشان گرچه چارهٔ دل مابه یک نگاه نکردند و می‌توانستند
نخست چون در میخانه بسته شد گفتمکز آسمان در رحمت به روی ما بستند
مکن به چشم حقارت نظر به درویشانکه بی‌نیاز جهانند اگر تهی دستند
حریف عربدهٔ می کشان نه‌ای ای شیخبه خانقاه منه پا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

رسید یار و ندیدیم روی یار افسوسگذشت روز و شب ما به انتظار افسوس
گذشت عمر گرانمایه در فراق دریغنصیب غیر شد آخر وصال یار افسوس
گریست عمری آخر ز بیوفائی چرخندید روی تو را چشم اشکبار افسوس
خزان چو بگذرد از پی بهار می‌آیدخزان عمر ندارد ز پی بهار افسوس
به خاک هاتف مسکین گذشت و گفت آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

شکست پیر مغان گر سرم به ساغر میعجب مدار که سرها شکسته بر سر می
ستم به ساغر می‌شد نه بر سر من اگرشکست بر سر من می فروش ساغر می
غذای روح بود بوی می‌خوشا رندیکه روح پرورد از بوی روح پرور می
نداشت بهره‌ای آن بوالفضول از حکمتکه وصف آب خضر کرد در برابر می
نه لعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » مطایبات » شمارهٔ ۱

 

بیار وعده خلافم گر اتفاق افتادنخست گوشزدش این پیام خواهم کرد
که تا کیم به فسون گویی آنچه می‌خواهیبه صبح اگرچه نکردم به شام خواهم کرد
خدا گواست که گر آنچه گرفته‌ام نکنیز حرف تلخ تو را تلخکام خواهم کرد
ز هزل شربت زهرت به کام خواهم ریختز هجو جرعهٔ خونت به کام خواهم کرد
همین نه هجو تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۸

 

دریغ و درد که دور سپهر فاطمه رابه کام ریخت به ناکام شربت فرقت
هزار حیف ازین مایهٔ عفاف که بودطراز قامت رعناش کسوت عصمت
دل از متاع جهان کند از آن به آسانیکه داشت دوش و برش زیب و زینت عفت
ازین سرای پرآشوب، جان آگاهشملول گشت و روان شد به خلوت جنت
چو سوی بزم جنان شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۳۴

 

سپهر فضل و هنر آفتاب عز و شرفسحاب جود و کرم میرزا شریف احمد
طراز مسند اجلال بد در این محفلدریغ و درد که برچیدش آسمان مسند
زدند کوس رحیلش وزین سرای سپنجبه شوق گلشن فردوس خیمه بیرون زد
روان شد و به دل جان رسید یاران راز ماتمش الم بیکران غم بی‌حد
ز رنج و محنت دنیا برست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۴۴

 

هزار حیف که از گلشن جهان آخرچو گل به باد خزان رفت میرزامهدی
فروغ محفل آل رسول بود و دریغکه شمع‌سان ز میان رفت میرزامهدی
ز الفت تن خاکی ملول شد جانشبه سوی عالم جان رفت میرزامهدی
هوای قصر جنان کرد از جهان خراببه آن خجسته مکان رفت میرزامهدی
به حیرتم چه شنید از فسانهٔ ایامکه خوش به خواب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی