گنجور

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان

 

مسافری که به رخ اشک حسرتم بدوانددلم تحمل بار فراق او نتواند
در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیندکنار من ننشیند که آتشم بنشاند
چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان راچو ماه نوسفر من سمند ناز براند
به ماه من که رساند پیام من که ز هجرانبه لب رسیده مرا جان خودی به من برساند
بسوز سینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱ - خمار انتظار

 

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودمبه جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم
نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزمخمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم
همه به کاری و من دست شسته از همه کاریهمه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم
خزان عشق نبینی که من به هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲ - دوست ندیدم

 

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدمز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم
برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بودولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم
وگر نگاه امیدی بسوی هیچکسم نیستچرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم
رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانیکه من به اهل وفا و مروتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴ - در کوچه باغات شمران

 

دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرمگه از زمین و گه از آسمان سراغ تو گیرم
به جای آب روان نیستم دریغ که در جویبه سر بغلطم و در پیش راه باغ تو گیرم
نه لاله ام که برویم به طرف باغ تو لیکنبه دل چو لاله بهر نوبهار داغ تو گیرم
به بام قصر بیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷ - دیگجوش

 

اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشمگدائی در عشقت به سلطنت نفروشم
اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشیتوئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم
چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعیگرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم
فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوکچگونه بار امانت نشانده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰ - غزال رمیده

 

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیدهکه بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده
سیاهی شب هجر و امید صبح سعادتسپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده
ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیربرو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده
به اشک شوق رساندم ترا به این قد و اکنونبه دیگران رسدت میوه ای نهال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷ - مزد شبانی

 

خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانیولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی
چو من به کنج ریاضت خزیده را چه تفاوتکزان کرانه بهاری گذشت یا که خزانی
وداع یار بیاد آر و اشک حسرت عاشقچو میرسی به لب چشمه ای و آب روانی
دهان غنچه مگر بازگو کند به اشارتحکایت دل تنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵ - نفرین

 

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینیبرو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدمبرو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینمکه تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
ز باغ عشق تو هرگز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار