گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

راح بفیها و الروح فیهاکم اشتهیها قم فاسقنیها
این راز یارست این ناز یارستآواز یارست قم فاسقنیها
ادرکت ثاری قبلت جاریفازداد ناری قم فاسقنیها
لب بوسه بر شد جفت شکر شدخود تشنه‌تر شد قم فاسقنیها
الله واقی و السعد ساقینعم التلاقی قم فاسقنیها
هر چند یارم گیرد کنارممن بی‌قرارم قم فاسقنیها
ساقی مواسی یسخوا بکاسییحلف براسی قم فاسقنیها
در گوش من باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۴

 

گفتم که ای جان خود جان چه باشدای درد و درمان درمان چه باشد
خواهم که سازم صد جان و دل راپیش تو قربان قربان چه باشد
ای نور رویت ای بوی کویتاسرار ایمان ایمان چه باشد
گفتی گزیدی بر ما دکانیبر بی‌گناهی بهتان چه باشد
اقبال پیشت سجده کنانستای بخت خندان خندان چه باشد
بگشای ای جان در بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۱

 

ای هفت دریا گوهر عطا کنوین مس‌ها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان وی سرو بستانتا کی ز دستان آخر وفا کن
بگریست بر ما هر سنگ خارااین درد ما را جانا دوا کن
ای خشم کرده دیدار بردهاین ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی بسیار کردیآن مردمی را اکنون دو تا کن
ای خوب مذهب ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۲

 

آن دلبر من آمد بر منزنده شد از او بام و در من
گفتم قنقی امشب تو مراای فتنه من شور و شر من
گفتا بروم کاری است مهمدر شهر مرا جان و سر من
گفتم به خدا گر تو برویامشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنیبر رنگ و رخ همچون زر من
رحمی نکند چشم خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۲

 

خواهیم یارا کامشب نخسپیحق خدا را کامشب نخسپی
چون سرو و سوسن تا روز روشنخوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادقشاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستارهباشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویتخواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یارانالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۳

 

حدی نداری در خوش لقاییمثلی نداری در جان فزایی
بر وعده تو بر نجده توکه م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانهرفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدمآن قرص مه را کی می‌نمایی
ماهی کمالی آب زلالیجاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستمبگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله اللهافزون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴

 

تو جان مایی، ماه سماییفارغ ز جمله اندیشهایی
جویی ز فکرت، داروی علتفکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کننی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خاییمجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکشباهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه داردزیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزایداز خود برآید زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵

 

با چرخ گردان تیره هواییدارد همیشه قصد جدایی
هذا محمد قتلی تغمدانا معود حمد الجفایی
هذا حبیبی هذا طبیبیهذا ادیبی هذا دوایی
هذا مرادی هذا فؤادیهذا عمادی هذا لوایی
پر کن سبویی بی‌گفت و گوییباهای و هویی گر یار مایی
هان ای صفورا بشکن سبو رامفکن عمو را در بی‌نوایی
گر شد سبویی داریم جوییدر شهره کویی تو گر سقایی
این عیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۰

 

هذا طبیبی، عند الدوآءهذا حبیبی، عند الوء
هذا لباسی، هذا کناسیهذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراقهذا خلاصی، عند البء
قالوا تسلی، حاشا و کلاقلبی مقیم، وسط الوفء
این کان احمد، قلبی تعمدروحی فداه، عند الفنء
ان کان شاکی، یبغی هلاکیسمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدارالا بدینار، عند الابء
مونی حیاتی، حصدی نباتیحبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۱

 

یا ساقی الحی اسمع سؤالیانشد فادی، واخبر بحال
قالو تسلی، حاشا و کلاعشق تجلی من ذی‌الجلال
العشق فنی، والشوق دنیوالخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیهوالحوت فیه روح‌الرجال
انتم شفایی، انتم دواییانتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمنوالرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمدو انا معود، بأس‌النزال
گفتم که: « ما را هنگامه بنما »گفت: « اینک اما تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی