گنجور

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ ۱

 

دگر باره خیاط باد صبابر اندام گل دوخت رنگین قبا
یکی را به بر ارغوانی سلبیکی را به تن خسروانی ردا
ز اصحاب بستان که یکسر بدندبرهنه تن و مفلس و بینوا
به دست یکی بست زیبا نگاربه پای یکی بست رنگین حنا
بیاراست بر پیکر سرو بنیکی سبز کسوت ز سر تا به پا
برافکند بر دوش بید نگونز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ ۲۴

 

بیا تا جهان را به هم برزنیمبدین خار و خس آتش اندر زنیم
بجز شک نیفزود از این درس و بحثهمان به که آتش به دفتر زنیم
ره هفت دوزخ به پی بسپریمصف هشت جنت به هم برزنیم
زمان و مکان را قلم درکشیمقدم بر سر چرخ و اختر زنیم
از این ظلمت بی‌کران بگذریمدر انوار بی‌انتها پر زنیم
مگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ ۳۲

 

مگر می‌کند بوستان زرگریکه دارد به دامان زر جعفری؟
به کان اندر، آن مایه زر توده نیستکه باشد در این دکهٔ زرگری
به باغ این چنین گفت باد صباکه : «چونی بدین مایه حیلت وری؟
به ده ماه از این پیش دیدمت منتهیدست و خسته‌تن از لاغری
وز آن پس به دو ماه دیدمت بازبه تن جامه چینی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱

 

شبی چشم کیوان ز فکرت نخفتدژم گشته از رازهای نهفت
نحوست زده هاله بر گرد اویرده بسته ناکامیش پیش روی
دریغ و اسف از نشیب و فرازز هر سو بر او ره گرفتند باز
سعادت ز پیشش گریزنده شدطبیعت از او اشک ریزنده شد
فرشته خروشان برفته ز جایتبسم‌کنان دیو پیشش به پای
بجستیش برق نحوست ز چشماز او منتشر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳

 

برو کار می‌کن، مگو چیست کارکه سرمایهٔ جاودانی است کار
نگر تا که دهقان دانا چه گفتبه فرزندگان چون همی خواست خفت
که : « میراث خود را بدارید دوستکه گنجی ز پیشینیان اندر اوست
من آن را ندانستم اندر کجاستپژوهیدن و یافتن با شماست
چو شد مهر مه، کشتگه برکنیدهمه جای آن زیر و بالاکنید
نمانید ناکنده جایی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۳ - فخریه

 

دگر باره خیاط باد صبا
بر اندام گل دوخت رنگین قبا
بسی حله آورد و ببرید و دوخت
به نوروز، خیاط باد صبا
یکی را به بر ارغوانی سلب
یکی را به تن خسروانی ردا
ز اصحاب بستان که یکسر بدند
برهنه تن و مفلس و بینوا
به دست یکی بست زیبا نگار
به پای یکی بست رنگین حنا
بیاراست بر پیکر سروبن
یکی سبزکسوت زسرتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۴۵ - که ورزندگی مایهٔ زندگی‌ است

 

تن زنده والا به ورزندگی است
که ورزندگی مایهٔ زندگی است
به ورزش گرای وسرافراز باش
که فرجام سستی سرافکندگی است
به سختی دهد مرد آزاده تن
که پایان تن‌پروری بندگی است
دلی بایدت روشن و تن‌درست
اگر جانت جویای فرخندگی است
کسی کاو توانا شد و تندرست
خرد را به مغزش فرو زندگی است
هنر جوی تا کام‌یابی و ناز
که جویندگی راه یابندگی است
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۴۹ - جمال طبیعت

 

جهان جز که نقش جهاندار نیست
جهان را نکوهش سزاوار نیست
سراسر جمال است و فر و شکوه
بر آن هیچ آهو پدیدار نیست
جهان را جهاندار بنگاشته است
به نقشی کزان خوب‌تر کار نیست
چو بیغاره رانی همی بر جهان
چنان‌دان که جز برجهاندار نیست
جهان راست مانند زیبا بتی است
که چونان به‌مشکوی فرخار نیست
تو مفریب از او گرت هوشست یار
فریب از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۸۴ - در وصف نوروز

 

بهار آمد و رفت ماه سپند
نگارا درافکن بر آذر سپند
به نوروز هر هفت شد روی باغ‌
بدین روی هر هفت امشاسفند
زگلبن دمید آتش زردهشت
بر او زند خوان‌ خواند پازند و زند
بخوانند مرغان به شاخ درخت
گهی کارنامه گهی کاروند
بهار آمد و طیلسانی کبود
برافکند بر دوش سرو بلند
به بستان بگسترد پیروزه نطع
به گلبن بپوشید رنگین پرند
به یکباره سرسبز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۴ - در ذم می

 

خرد را عجب آید از این نبید
وز آنکو به نبیدش دل آرمید
می از تن بزداید توان و هوش
فراوان ضرر است اندرین نبید
در آغاز، عروسی بود نکو
به فرجام‌، عجوزی شود پلید
خدایی که به خیر آفرید خلق
شرانگیزتر از می نیافرید
بسا سرو بلندا که کرد پست
بسا جان گرامی که بشکرید
بسا مرد شریفا که می بخورد
پلیدی به جهان درپراکنید


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۵ - وثوق و لقمان

 

نهادم ز بهر عیادت قدم
به دولتسرای ولی النعم
خداوند انعام و احسان «‌وثوق‌»
سر سروران خواجه محتشم
به نزد خدای جهان رستگار
به نزدیک خلق خدا محترم
مسالک ز تدبیر او مفتتح
ممالک ز تاثیر او منتظم
زبان بنانش به جبر حساب
سخن گفته در گوش جذر اصم
ولی نوک کلکش به وقت عتاب
سنان گشته در چشم شیر اجم
بساط صدارت ازو جسته کیف
مقام وزارت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۲ - من کیستم‌

 

ز بس در زمانه خمش زیستم
ندانند یاران که من کیستم
یکی چیستانم بنگشوده راز
تو نشناسی آسان که ‌من چیستم
به دم زنده کردم همی مردگان
همانا که اعجاز عیسیستم
محل برترستم ز چارم سپهر
اگر خویشتن مرد دعویستم
چو یحیای محبوس در بند غم
بشارتگر امر مولیستم
ازین‌رو به چنگ جهودان اسیر
به ‌چندین عقوبت چو یحییستم
نیندیشم از کید اهریمنان
که در پاس ایزد تعالیستم
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۷ - آیین نو

 

بیا تا جهان را بهم برزنیم
بدین خار و خس آتش اندر زنیم
بجز شک نیفزود از این درس و بحث
همان به که آتش به دفتر زنیم
ره هفت دوزخ به پی بسپریم
صف هشت جنت بهم برزنیم
زمان و مکان را قلم درکشیم
قدم بر سر چرخ و اختر زنیم
از این ظلمت بیکران بگذریم
در انوار بی‌انتها پر زنیم
مگر وارهیم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۵ - فتح دهلی

 

دو چیز است شایسته نزدیک من
رفیق جوان و رحیق کهن
رفیق جوان غم زداید ز دل
رحیق کهن روح بخشد به‌ تن
رفیقی به شایستگی مشتهر
رحیقی به بایستگی ممتحن
جوانی نه بر دامنش گرد ننگ
شرابی نه در صافیش درد دن
نهاده بطی باده در پیش روی
کشیده یکی مرغ بر بابزن
بخور باده اکنون که گشت سپهر
نزاید جز از انقلاب و فتن
بخوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۴۷ - خزان

 

مگر می‌کند بوستان زرگری
که دارد به دامان زر جعفری
به کان‌ اندر، آن مایه‌ زر توده ‌نیست
که باشد درین دکهٔ زرگری
به باغ این‌چنین گفت باد صبا
که چونی بدین مایه حیلت وری
به ده ماه از این پیش دیدمت من
تهی دست و خسته تن از لاغری
وز آن پس به‌د‌و ماه دیدمت باز
به تن جامهٔ چینی و ششتری
به سه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار