گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

ادیب‌الممالک ز طبع شکرزا

سوی بنده قند و عسل می‌فرستد

طمع‌دار روحم من از صحبت او

وی از شعر نعم‌البدل می‌فرستد

به قوس از برایم غزل می‌سراید

به جد از برایم حمل می‌فرستد

به شیرینی کام تریاک‌خواران

شکرها زقول وغزل می‌فرستد

غذا می‌فرستد دوا می‌فرستد

عسل می‌فرستد مثل می‌فرستد

ز افزون هدایا ز موجز قصاید

فزون وفره قل ودل می‌فرستد

دلم شد علیل از گزند حوادث

ز تریاق دفع علل می‌فرستد

به تسکین این قلب آشفته من

ز حکمت‌سطور و جمل می‌فرستد

تو گویی خدا آیت صلح کل را

سوی‌جنگ‌بین الملل می‌فرستد

ببال ای فرهمند دانا که گردون

نویدت به‌جاه و محل می‌فرستد

به جاه تو قدر و علو می‌فزاید

به جاه عدویت خلل می‌فرستد

فروپوش عیبش به ذیل عطوفت

بهار ار سخن مبتذل می‌فرستد

همین‌است‌حسنش که‌درحضرت‌تو

نه مسروق ونی منتحل می‌فرستد