گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰

 

لغزشی خورده ز پا تا سر ما

خنده دارد خط بی‌مسطر ما

ذره پر منفعل اظهار است

کو هیولا وکجا پیکر ما

می‌نهد بر خط زنهار انگشت

موی چینی زتن لاغرما

خنده زن شمع ازبن بزم‌گذشت

گل بچینید ز خاکستر ما

جهد ازآیینهٔ ما زنگ نبرد

منفعل شدکف روشنگر ما

خواب ما زبر سیاهی ببالد

سایه افکند به سر بستر ما

عمرها شدکه عرق می‌گرییم

شرم حسنی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴

 

بی‌توچون شمع زضعف تن ما

رنگ ما خفت به‌پیراهن ما

نقش پاییم ادب‌پرور عجز

مژه خم می‌شود از دیدن ما

خاک ما گرد قیامت دارد

حذر از آفت شوراندن ما

زندگی طعمهٔ کلفت‌گردید

رشته‌ها خورده‌گره خوردن ما

حرص مضمون رهایی فهمید

دل به اسباب جهان بستن ما

فکر آزادگی آزادی برد

سرگریبان زده از دامن ما

اگر این است سلوک احباب

دشمن ما نبود دشمن ما

خلعت آرای سحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲

 

اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست

شعله‌در هر پر فشاندن‌اندکی‌از خود جداست

شخص پیری نفی هستی می‌کند هشیار باش

صورت قد دوتا آیینهٔ ترکیب لاست

زین‌چمن بر دستگاه‌رنگ نتوان دوخت چشم

غنچه تا ناخن به خون دل نشوید بی‌حناست

هیچ‌کس چون ما اسیر بی‌تمیزیها مباد

مشت خاکی درگره داریم‌کاین آب بقاست

خاک‌گشتیم و غبار ما هوایی درنیافت

آنکه بر خمیازه حسرت می‌کشد آغوش ماست

حاصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰

 

ما و من شور گرفتاریهاست

ربشهٔ دانهٔ زنجیر صداست

ازگل و سبزه این باغ مپرس

عالمی پا به‌ گل و سر به هواست

. قید ما شاهد آزادی اوست

طوق قمری همه دم سرونماست

محرمان غنچهٔ باغ ادبند

چشم واکردن ما ترک حیاست

عجز در هیچ مکان پنهان نیست

آبله زیر قدم هم رسواست

خلق در حسرت بیکاری مرد

دست و پای همه مشتاق حناست

چه ستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵

 

هرچه از مدت هست و بود است

دیرها پیش خرام زود است

نفیت اثبات حقیقت دارد

خاک گشتن همه جا موجود است

اگر از بندگی اگاه شوی

هر طرف سجده کنی معبود است

چشم شبنم همه اشک است اینجا

بوی این ‌گلشن عبرت دود است

رنگ این باغ شکستی دارد

برگ گل دامن چین‌آلود است

خود فروشی اگرت مطلب نیست

به شکست آینه دادن جود است

بی‌تکلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰

 

خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است

صبح را هم نفس ازسینه‌کشیدن تیغ است

غنچه‌ای نیست‌که زخمی زتبسم نخورد

باخبر باش که انداز شکفتن تیغ است

در شب عیش دلیرانه مکش سر چون شمع

کاین سپررا ز سحر درته دامن تیغ است

مصرع تازه‌که از بحر خیالم موجی‌ست

د‌وست را آب‌حیات است وبه دشمن تیغ است

بی‌قدت سرو خدنگی‌ست به پهلوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲

 

سر هرکس زگلی پر زده است

گل ندانست چه برسر زده است

گر بوذ آینه منظور بتان

چشم ما هم مژه‌ کمتر زده است

لغز میکده عجز رساست

پای پر آبله ساغر زده است

بی‌رخش نام تماشا مبرید

بو نکاهم مژه نشنر زده است

با دل جمع همان می‌سوزم

شعله اینجا در اخگر زده است

شمع گر سیرگریبان دارد

فال پروانه ته پر زده است

تا رهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸

 

دل ز اوهام غبارآلودست

‌زنگ آیینهٔ آتش‌، دودست

عمرها شدکه چو موج‌گهرم

بال پرواز قفس فرسودست

طرف عجز غرور ست ابنجا

سجده‌ها آینهٔ مسجودست

معنی شهرت عنقا دریاب

شور معدومی ما موجودست

گر شوی محرم انجام طلب

نقش پا آینهٔ مقصودست

غنچه‌ گل ‌کن ‌که درین عبرتگاه

خنده را چاک‌ گریبان سودست

بر دل کس نخوری از دم سرد

وعظ بی‌جا همه‌جا مردودست

زخم دل ضبط نفس می‌خواهد

غنچه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۴

 

زندگی نقد هزار آزارست

هرقدر کم شمری بسیارست

دل جمعی که توان گفت کجاست

غنچه هم یک سر و صد د‌ستارست

به شمار من و ما خرسندیم

چه توان‌کرد نفس بیکارست

اثر سعی کدام آبله‌ پاست

خار این ره مژه خونبارست

خاکساران چمن خرمی‌اند

سبزه و گل به زمین بسیارست

حشن نادیده تماشا دارد

مژه برداشتنت دیوارست

در عدم نیز غباری دارد

خاکم آیینهٔ جوهردارست

پیش پا می‌خورم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۵

 

شمع بزمت چه قدم بردارد

پای ما آبلهٔ سر دارد

گل این باغ گریبان‌چاک‌ست

خنده از زخم که باور دارد

در تکلیف تبسم مگشای

دهن تنگ تو شکر دارد

خاک سامان غبارش کم نیست

نیستی نیز کر و فر دارد

عالمی چشم ز ما روشن‌کرد

رنگ ما خاصیت زر دارد

کس چه خواند رقم پیشانی

صفحهٔ ما خط مسطر دارد

سر هر فکر گریبان‌خواه است

موج هم تکمهٔ‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۸

 

اینقدر ریش چه معنی دارد

غیر تشویش چه معنی دارد

آدمی‌، خرس‌؟ چه‌ظلم است آخر!

مرد حق‌، میش‌؟ چه معنی دارد

حذر از زاهد مسواک به سر

عقرب و نیش چه معنی دارد

دعوی پوچ به این سامان ریش

نرود پیش چه معنی دارد

یک نخود کله و ده من دستار

این کم و بیش چه معنی دارد

شیخ برعرش نپرد چه کند

غیر پر ریش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۸

 

تا لبش در نظرم می‌گذرد

آب‌گشتن ز سرم می‌گذرد

فصل گل منفعلم باید ساخت

ابر بی‌ چشم ترم می‌گذرد

زین گذرگه به کجا دل بندم

هرچه را می‌نگرم می‌گذرد

در بغل نامهٔ عتقا دارم

خبرم بیخبرم می‌گذرد

حلقه شد قامت و محرم نشدم

عمر بیرون درم می‌گذرد

جادهٔ پی‌سپر تسلیمم

هر چه آید به سرم می‌گذرد

ششجهت غلغل صور است اما

همه در گوش کرم می‌گذرد

مژه‌ای باز نکردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۰

 

صورت خود ز تو نشناخته‌ام

اینقدر آینه پرداخته‌ام

گر فروغی‌ست درین تیره بساط

رنگ شمعی‌ست که من باخته‌ام

رم آهو به غبارم نرسد

در قفای نگهی تاخته‌ام

دوری یار و صبوری ستم است

آبم از شرم که نگداخته‌ام

داغ تحقیق به تقلیدم سوخت

کاش پروانه شود فاخته‌ام

برده‌ام بر فلک افسانهٔ لاف

صبح خیز از نفس ساخته‌ام

شرم حیرت مژه خواباندن داشت

تیغها سر به نیام آخته‌ام

فرصت ناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹

 

نه عبادت‌، نه ریاضت کردم

باده‌ها خوردم و عشرت کردم

میهمان‌ کرمی بود خیال

با فضولی دو دم الفت کردم

هر چه زین مایده‌ام پیش آمد

نعمتی بودکه غارت کردم

خلق در دیر و حرم تک زد و من

دل آسوده ن‌بارت‌کردم.

گردم از عرصهٔ تشویش گذشت

آنسوی حشر قیامت‌کردم

خاک را عرش برین نتوان‌کرد

ترک خود رایی همت ‌کردم

عافیت تشنهٔ بیقدری بود

سجده بر خاک مذلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۲

 

همچو آیینه تحیر سفرم

صاحب خانه‌ام و در به درم

از بهار و چمنم هیچ مپرس

به خیال تو که من بیخبرم

یاد چشم تو جنونها دارد

هرکجایم به جهان دگرم

شعله‌ام تا نشود خاکستر

آرمیدن نکشد زیر پرم

زبن جنونزار هوس آبله وار

چشم پوشیده‌ام و می‌گذرم

این چمن عبرت‌ گلچینی داشت

چید دامن ز تبسم سحرم

احتیاجم در اظهار نزد

خشکی لب نپسندید ترم

فقرم از ننگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۶

 

آه دود آخته‌ای می‌خواهم

روز شب ساخته‌ای می‌خواهم

زین محیطم هوس گوهر نیست

دل نگداخته‌ای می‌خواهم

فارغ از طوق وفا نتوان زیست

گردن فاخته‌ای می‌خواهم

تا شوم محرم خاک قدمت

سر افراخته‌ای می‌خواهم

صافی آینه منظورم نیست

خانه پرداخته‌ای می‌خواهم

به متاع تپش آباد هوس

آتش انداخته‌ای می‌خواهم

رنگها جمله سراغ ‌هوسند

گرد پی باخته‌ای می‌خواهم

ساز این انجمن آزادی نیست

آنطرف تاخته‌ای می‌خواهم

چشم زخمست شناسایی خلق

قدر نشناخته‌ای می‌خواهم

چون جرس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی