گنجور

شعرهای با وزن «فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)» - صفحهٔ ۲۲۴

 

حسین خوارزمی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۲ - ترجیع بند دوم

 

ای حریف شرابخانه عشق

نوش بادت می مغانه عشق

جان تو شاهباز سدره نشین

دل تو مرغ آشیانه عشق

تو با فسون عقل گوش منه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حسین خوارزمی
 

حسین خوارزمی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۳ - ترجیع بند سوم

 

کس نشد آگه از بدایت عشق

نیست جز نیستی نهایت عشق

عشق را پایدار یکپای است

خود تو بین تا کجاست غایت عشق

همه چیز آیت نشان دارد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حسین خوارزمی
 

حسین خوارزمی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۶ - ترجیع بند ششم

 

طلع العشق من ورای حجاب

فافتحوالعین یا اولی الالباب

همه آفاق از تجلی عشق

پر شد از آفتاب عالمتاب

دوست در خانه بی حجاب نشست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حسین خوارزمی
 

عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزل‌ها » شمارهٔ ۱۴ - شرمسار دیده

 

خسته از دست روزگار شدم

ماندم آنقدر تا ز کار شدم

خون دل آنقدر بدامن ریخت

که من از دیده شرمسار شدم

تن و جان خسته بار هجر گران

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عارف قزوینی
 

عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزل‌ها » شمارهٔ ۷۴ - بار فلک

 

غم هجر تو نیمه جانم کرد

کرد کاریکه ناتوانم کرد

زیر بار فلک نرفتم لیک

بار عشق تو چون کمانم کرد

ضعف چون آه سینه مظلوم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

عارف قزوینی
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۳ - بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابتدا میکنم بنام خدا

موجد عالم فنا و بقا

آنکه نی ضد بود نه ند او را

نیستش کس شریک در دو سرا

نی ز کس زاد و نی کسی از وی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۴ - در بیان آنکه ظاهر آدم محسوس است و مجسم، مقامش هم لایق او باشد محسوس و مجسم و روح را که معنوی است و بیچون مقامش هم معنوی و بیچون باشد. آسمان و زمین خانۀ اجسام است و عالم بیچون که اصل هستیهاست مقام ارواح است پس این عالم آخر باشد و عالم آخرت سرا از آن جهت پیغامبر علیه السلام جسم را مرکب خواند که نفسک مطیتک فارفق بها پس عیسی علیه السلام بر این صورت نرفته باشد بر آسمانی رفته باشد که آن بر این حاکم است و آن آسمان انوار و صفات خداست. و در تقریر آنکه شرط است دوبار زائیدن آدمی را یکی از مادر و بار دیگر از تن و هستی خود. تن مثال بیضه است گوهر آدمی باید که در این بیضه مرغی شود از گرمی عشق و از تن بیرون آید و در جهان جاویدان جان که عالم لامکان است پران شود که اگر مرغ ایمان او از هستی او نزاید حکم سقط گرفته باشد از او کاری نیاید و ابداً محجوب ماند که و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی.

 

مصطفی گفت تن بود مرکب

روح یا عقل کی شود مرکب

مرکبی دان بقول او تن را

در سرای بقا مجو تن را

پس یقین شد که آسمان و زمین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۵ - در بیان آنکه حق تعالی خلق را از ظلمت آفرید و مراد از ظلمت آب و گل است که حیوانیست و بخواب وخور میزید نور خود را بر آن ظلمت نثار کرد که ان اللّه تعالی خلق الخلق فی ظلمة ثم رش علیهم من نوره و در تقریر آنکه حق تعالی چون آدمی را آفرید قابلیت آنش دادکه او را بشناسد پس از هر صفت بی پایان خود اندک اندک در او تعبیه کرد تا از این اندک آن بسیار و بینهایت را تواند فهم کردن چنانکه از مشتی گندم انباری را و از کوزۀ آب جوئی را اندکی بینائی داد شود که همه بینائی چه چیز است و همچنین شنوائی و دانائی و قدرت الی ما نهایه همچون عطاری که از انبارهای بسیار اندک در طبله‌ها کند و بدکان آورد همچون حنا و عود و شکر و غیر آن تا آن طبله‌ها انموذج انبارها باشد از این روی میفرماید که و مااوتیتم من العلم الا قلیلا مقصودش علم تنها نیست یعنی آنچنانکه از علم اندکی دادم از هر صفتی نیز اندک دادم تا ازاین اندک آن بی نهایت معلوم شود پس طبله‌های عطار صورت انبارهاش باشد که خلق آدم علی صورته

 

خلق را چو ساخت در ظلمت

نورشان ریخت بر سر از رحمت

نور خود را نثار بر سرشان

کرد تا شد لقاش در خورشان

کرد ترکیب جسم را ز چهار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۶ - در بیان آنکه حق تعالی در نهاد هر کس خاصیتی نهاده است که بجز بجنس خود نیارامد و اگر بیارامد بنابر علتی باشد و آن خاصیت همچو موکلی است که شخص را بجنس خود میبرد که ان الله تعالی ملکا یسوق الجنس الی الجنس و در تقریر آنکه جنس جنس آفریدن را سبب آن بود که چیزها بضد ظاهر میشود که و بضدهاتتبین الاشیاء دیگر آنکه کمال صنعت آنست که بر بد و نیک قادر باشد زیرا که اگر بر نیک توانا باشد و نتواند بد ساختن قادر تمام نباشد پس نسبت بخدا نیک و بد یکسان‌اند از آنره که هر دو معرف کمال صنعت حق‌اند لیکن اگر از این نسبت قطع نظر کنی نیک و بد کی یکسان باشد. تقریری دیگر که بی این نسبت و تعلیل کشف شود که نیک و بد همه نیک است چون این تقریر را بصدق شنیده باشی و قبول کرده باشی ببرکت این حق تعالی بدانت نیز راه دهد

 

هست حق را فرشته ای بزمین

کو ب ر د جنس را بجنس یقین

دیو جان را بسوی دیو برد

میر و شه را سوی خدیو برد

زن صفت را برد ب سوی زنان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۷ - در بیان آنکه معانی چنانکه هست حق آنست که در زبان و عبارت نگنجد زیرا که سخن را سه مرتبه است یکی نثر و یکی نظم و یکی اندیشه که در اندرون روی مینماید آنچه در اندرون است عرصه‌اش عظیم با گشاد و واسع و بسیط است و چون در عبارت نثر میآید تنگ میگردد و چون در نظم میآید هم تنگ‌تر میشود و بالای این هر سه مرتبه عالم غیب است که فیض از آنجا در سینه میآید سعت و بسط آن بیحد و بی پایان است

 

در یم نثر نظم یک قطره است

در خور خامشی سخن ذره است

در خموشی توئی یقین دریا

شبنمی چون شوی بلب گویا

خمشی اصل و گفتگو فرع است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۸ - در بیان آنکه حق تعالی دو دریا آفریده است یکی از نور و یکی از ظلمت و برزخ معنوی میان آن دو دریا کشیده است که آمیختنشان بهمدیگر ممکن نیست همچون آب و روغن که در یک قندیل باشند و بهم نیامیزند مدد اهل تقوی و انبیاء و اولیاء و ملائکه از آن دریای نور است و مدد مشرکان و شیاطین و نفوس بدان از دریای ظلمت است که بهم چفسیده‌اند و نمیآمیزند که مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان.

 

بشنو این را ز نص ای دانا

که ز یزدان دو بحر شد پیدا

یک پر از شهد و قند و نرمی و لطف

یک پر از زهر و قهر و کلی عنف

یک دهد خاره یک دهد نسرین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۹ - در بیان آنکه چنانکه آفتاب چراغ عالم است که خلق همدیگر را بواسطۀ آن می‌بینند و فرق میکنند میان بیگانه و خویش و زشت و خوب و سیاه و سفید حق تعالی آفتاب عقول و علوم و حقایق و دقایق است زیرا که بی نور حق هیچ اندیشه راست روی ننماید و میان دو سخن فرق نتوان کردن پس فرق کردن تو میان دو سخن شاهد است که حق را می‌بینی جهت اینکه بی دیدن حق تمیز ممکن نیست چنانکه بی دیدن آفتاب تمیز میان دو شخص ممکن نباشد

 

حور عقل است حق اگر دانی

فکرها را بنور او خوانی

حالت فکر تو خدا بینی

نیک و بد را از او جدا بینی

سخنی پ یش تو بد و دون است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۰ - رجوع بتمامی آنکه سخن سه مرتبه دارد و خموشی بالای نطق است ولیکن نه هر خموشی زیرا که جماد و حیوان و مردم جاهل سخن نمیگویند دلیل نکند که خموشی ایشان بهتر از نطق است

 

لیک این هم بدان و فهمی کن

کاین کسی را بود که او ز سخن

جاهلان را کند بحق دانا

عالمان را برد بر اوج سما

ابر جودش دهد ببر برها

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۱ - در بیان آنکه انبیاء و اولیاء یک نفس و یک نورند همه از یک خدای میگویند و بخشایش از او دارند از هستی خود رهیده‌اند جز ذکر و تعظیم خلق در ایشان چیزی نمانده است از ماسوی اللّه نیست شده‌اند و قایم بحق‌اند «فانی ز خود و بدوست باقی ----- این طرفه که نیستند و هستند»

 

همچنین اند اولیای کبار

موج زن جمله چون یم ز خار

همه ارواح اولیای گزین

از یکی نور بوده اند یقین

نامهاشان بصورت ار دگر است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۲ - شکر کردن موسی خدا را که دعاش قبول گشت و خضر را علیه السلام دریافت

 

بر زمین سر نهاد و شکر خدا

کرد از جان و دل بصدق و صفا

زان ملاقات شد قوی شادان

رفت پیش خضر سجود کنان

دست بوس خضر چو کرد بگفت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۳ - جواب خضر موسی را علیه السلام که چون ملاقات من مقدور تو شد اکنون باز گرد و پیش امت خود رو که خیرا لزیارة لحظة

 

گفت ای موسی کلیم بدان

که بمن کرد همرهمی نتوان

که زنم نعل باژگونه بسی

نکته ام را نکرد فهم کسی

صحبتم مشکل و قوی صعب است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۴ - باز استغفار کردن موسی علیه السلام و قبول کردن توبۀ او را خضر علیه السلام

 

باز با همدگر رفیق شدند

باز از جان و دل شفیق شدند

تا رسیدند در جزیره بحر

بر عمارت بزرگ همچون شهر

اندر آن جای یک پسر دیدند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۵ - در بیان امر فرمودن حقتعالی فرشتگان را که آدم را سجود کنند که و اذقلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین و سجده کردن فرشتگان و اعراض ابلیس که من جز تو خدا را نمی‌پرستم و سجود نمیکنم و جواب حق تعالی ابلیس را که خداوندگار تو آنگاه باشم که امر مرا بشنوی و بجا کرده آری چنانکه عقل را آفریدم و امر کردم امر را بجا آورد و از آن ابا نکرد که ان الله لما خلق العقل قال له اقعد فقعد ثم قال له قم فقام ثم قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر قادبر ثم قال له تکلم فتکلم ثم قال انصت فانصت ثم قال له انظر فنظر ثم قال له انصرف فانصرف ثم قال له افهم ففهم ثم قال له بعزتی و جلالی(و عظمتی) و کبریائی و استوائی علی عرشی ماخلقت خلقاً اکرم علی منک و لا احب الی منک بک اعرف و بک اعبد و بک اطاع و بک اعطی و ایاک اعتب لک الثواب و علیک العقاب.

 

نشنیدی حکایت ابلیس

که چرا دور گشت از تقدیس

زانکه حق با فرشتگان فرمود

که بادم کنند جمله سجود

همه کردند سجده از دل و جان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۶ - استشهاد آوردن حکایت سلطان محمود که امیرانش از حسد میگفتند که چرا پیش سلطان ایاز از ما مقرب تر باشد و دریافتن سلطان ضمیر ایشان و بشکستن گوهر شب افروزشان امتحان کردن و ناشکستن ایشان گوهر را و تحسین کردن پادشاه و عاقبت بدست ایاز رسیدن و شکستن ایاز آن گوهر شب افروز را

 

همچنین بود قصۀ محمود

با ایاز گزیدۀ مسعود

باژگون نعل ها نگر بجهان

شاه اندر لباس بنده نهان

بنده بر تخت شسته همچو شهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

سلطان ولد » ولدنامه » بخش ۱۷ - در بیان آنکه مراد از سلطان محمود خداست و از امیران عقلاء و علماء و حکماء و از ایاز انبیاء و اولیاء و از گوهر هستی ایشان

 

هست محمود خلق دو جهان

خودپرستان مث ا ل آن میران

اولیا چون ایاز عاشق حق

دائماً از خدا گرفته سبق

هستی آدمی بود گوهر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلطان ولد
 

[صفحهٔ اول] … [۲۲۲] [۲۲۳] [۲۲۴] [۲۲۵] [۲۲۶] … [صفحهٔ آخر]