گنجور

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - فی مدح سلطان العادل محمد شاه غازی رحمه‌الله علیه

 

عید شد ساقی بیا درگردش آور جام را

پشت‌پا زن دور چرخ وگردش ایام را

سین ساغر بس بود ای ترک ما را روز عید

گو نباشد هفت سین رندان دردآشام را

خلق را بر لب حدیث جامة نو هست و من

از شراب‌کهنه می‌خواهم لبالب جام را

هرکسی شکر نهد بر خوان و بر خواند دعا

من ز لعل شکرینت طالبم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح خاتم انبیا صلی‌الله علیه و آله

 

ازسروش وحدتم‌برگوش هوش‌آمدخطاب

یافتی لا تبطل الاوقات فی عهدالشباب

بعد ازین درکنج عزلت پای در دامن‌کشم

من‌کجا و مستی ومیخانه و جام شراب

تا توانم نغمهای نای وحدت را شنید

گوش بگمارم چرا بر نالهٔ چنگ و رباب

انقلونی یا قضاه‌الحق من ارض‌الخطا

دللونی یا هداه‌الذین الی دارالصواب

چند در دام طبیعت دانه برچینم ز آز

تا به‌کی بر جیفهٔ دنیاگرایم چون‌کلاب

هادی‌خودنفس‌سرکش راگزینم‌ای شگفت

گرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در تهنیت عید مولود امیرالمؤمنین علیه‌لسلام و مدح پادشاه جمجاه ناصرالدین شاه خلدالله ملکه

 

خیمهٔ زربفت زد بر چرخ نیلی آفتاب

از پرند نیلگون آویخت بس زرین طناب

بال بگشود از پس شام سیه صبح سفید

همچو سیمین شاهبازی از پی مشکین غراب

عنبرین‌موی شب‌ارکافورگون شدعیب نیست

صبح روز پیری آید از پس شام شباب

تاکه سیمین حلقهای اختران درد ز هم

خور برون‌آمد چو زرین تیغی ازمشکین قراب

یا نه‌گفتی از پی صید حواصل بچگان

زاشیان چرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - هنگام نهضت عباس‌شاه غازی طاب‌ثراه از خراسان و ماندن محمدشاه غازی نورالله مرقده فرماید

 

آنچه من بینم به بیداری نبیندکس به خواب

زانکه در یکحال هم در راحتم هم در عذاب

گاه‌گریم چون صراحی‌گاه خندم چون قدح

گاه بالم چون صنوبرگاه نالم‌چون رباب

بر به حال من یکی بنگر به چشم اعتبار

تا شوی آگه‌که ضد از ضد ندارد اجتناب

گریم و درگریهٔ من خنده‌ها بینی نهان

خندم و بر خندهٔ من‌گریها یابی حجاب

زان همی‌گریم‌که جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - د‌ر مدح حسین‌خان نظام‌الدوله فرماید

 

ای ترا در چهره آب و وی ترا در طره تاب

در دلم‌زان آب تاب و بر رخم زین تاب آب

هست‌در چشمم عیان‌و هست‌در جسمم نهان

هرچه‌در روی‌تو آب و هرچه در موی تو تاب

آب و تاب روی و مویت برده آب و تاب من

آن زدینم برده آب و این ز جسمم برده تاب

رو بتابی مو نتابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در تهنیت نظام‌الدوله هنگام آوردن خلعت شاهنشاه غازی در هنگام ولیعهدی

 

صبحدم کز جانب مشرق برآمد آفتاب

همچو بخت پادشه بیدار شد چشمم ز خواب

روی ناشسته ز دم جامی مئی کز بوی او

تا لب گور آید از لبهای من بوی شراب

زان مئی کز جام کیخسرو جهان‌بین‌تر شود

گر چکد یک قطره درکاسهٔ سر افراسیاب

چون دماغم تر شد از می دیدم ازطرف شمال

تافت خورشیدی که شد خورشید زو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - مطلع ثانی

 

در همایون ساعتی فرخنده چون عهد شباب

در بهین روزی چو روز وصل خوبان دیریاب

در مبارکتر دمی‌کز اتصالات سعود

تا ابد در عرصهٔ‌ گیتی نبینی انقلاب

خلعتی آمدکه‌گویی‌کرده نساج ازل

تارش ازگیسوی حور و پودش از نور شهاب

گوهر آگین خلعتی ‌کز نور گوهرهای او

نقش هر معنی توان دید از ضمایر بی‌حجاب

خلعتی‌گر فی‌المثل آن را به دریا افکنند

تا قیامت زو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در شکرانه سلامتی ذات اقدس شهریاری دام ملکه د‌ر فتنهٔ باب علیه‌اللعنه و ا‌لعذاب

 

ساقی امشب می پیاپی ده که من بر جای آب

نذر کردستم کزین پس‌ می ننوشم جز شراب

منت ایزد را که شه رست از قضای آسمان

ور نه در معمورهٔ هستی فتادی انقلاب

چشم بخت عالمی از خواب غم بیدار شد

اینکه می‌بینم به بیداریست یارب یا به خواب

جام‌ کیخسرو پر از می‌ کن‌ که تا چون تهمتن

کینهٔ خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - و له ایضاً فی مدحه

 

عاشق بی کفر در شرع طریقت‌کافرست

کافری بگزین گرت‌شور طریقت‌در سرست

کفر دانی چیست آزادی ز قید کفر و دین

آوخا زین قید آزادی‌که قید دیگرست

نور ایمان مضمرست ای خواجه در ظلمات کفر

آری آری چشمهٔ حیوان به ظلمات اندرست

زان سبب خوانند کافر انبیا را از نخست

وین سخن از روز روشن بی‌سخن روشنترست

زان سبب کز هر یکی دیدند چندین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » بخش ۴۷ - د‌ر فتح شهر یزد به اهتمام امیرزاد‌هٔ آزاد‌ه هلاکوخان بن شجاع‌السلطنه و تفنن به مدح حسینعلی میرزا ملقب به فرمانفرما و شجاع‌السلطنه رحمه‌لله علیهما

 

تا سلیمان زمان زندان اسکندر گرفت

کار عالم خاصه ایران رونقی دیگر گرفت

خسرو غازی هلاکوخان‌ که از هر حمله‌ای

پشت صد لشکر شکست و روی صد کشور گرفت

کرد تنها فتح یزد از یاری یزدان ولی

صیت فر و شوکتش آفاق سرتاسر گرفت

خصم را کز جا نمی‌جنبید چون البرزکوه

بخت‌عالمگیرش ازیک جنبش‌لشکر‌گرفت

صیت او خورشید را ماند که در یک نیمروز

از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - در ستایش حسین خان خازن شجاع السلطنه گوید

 

تا ابد چشم بد ازگنجور دارا دور باد

بحر وکان خالی زگنج همت‌گنجور باد

آن حسین اسم حسن رسمی ‌که چشم روزگار

از می مینای مهرش جاودان مخمور باد

آنکه ‌چون معمار جودش قصد آبادی‌ کند

آسمان در آستانش‌کمترین مزدور باد

بر فروغ طلعتش هرگه‌که بگشایند چشم

دیدهٔ احباب روشن چشم اعدا کور باد

آسمان را هست مهر و مُهر شه در دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در ستایش شاهنشاه اسلام‌پناه ناصرالدین شاه غازی خلدلله ملکه گوید

 

دوش کانجم شد عیان بر این سپهر گرد گرد

همچو پیکان ‌های سیمین از درون تیره‌ گرد

راست گفتی صد هزاران مهره از عاج سپید

چیده نراد قضا بر آبنوسن تخه نرد

یا نه‌ گفتی صدهزاران عنکبوت از سیم ناب

تار پرتو می‌تنند از اوج سقفی لاجورد

درکنار من نگاری رشک یک ‌فردوس حور

چون غزالی با هژبری بر سر یک آبخورد

شوخ‌من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح شجاع‌السلطنه حسنعلی میرزا گوید

 

باد نوروزی شمیم عطر جان می‌آورد

در چمن ‌از مشک چین صد کاروان می‌آورد

رستم عید از برای چشم‌ کاووس بهار

نوشدارو از دل دیو خزان می‌آورد

با منوچهر صبا زی آفریدون ربیع

فتح‌نامهٔ سلم دی از خاوران می‌آورد

بهر دفع بیور اسب دی ‌گلستان ‌کاوه را

ازگل سوری درفش کاویان می‌آورد

رستم اردیبهشتی مژده نزد طوس عید

از هلاک اشکبوس مهرگان می‌آورد

بهر ناو‌ررد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸ - در مدح شاهزاده شجاع السلطنه حسنعلی میرزا

 

ای صفاهان مژده کاینک شاه دوران می رسد

جسم بیجان ترا از نو به تن جان می‌رسد

غصه را بدرود کن‌کاید مسرت این زمان

درد را پیغام‌ ده‌ کاین‌ لحظه درمان می‌رسد

گرد نعل توسنش بنشست بر اندام ما

خاک راه موکبش تا چرخ‌گردان می‌رسد

ظل چتر رایتش ‌‌گسترده تا ترشم برین

دور باش حضرتش‌‌تاکاخ‌کیوان می‌رسد

با جلال‌کیقباد و شوکت افراسیاب

با شکوه قیصر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹ - در مدح امیر بی شبیه و عدیل سلیل جلیل خلیل منیع جود و سخا آقاخان متخلص به عطامه ظله فرماید

 

.آدمی باید به‌گیتی عمر جاویدان‌ کند

تا یکی از صد تواند مدح آقاخان کند

محکمران خطهٔ‌کرمان‌که ابر دست او

خاک را بیجاده سازد سنگ را مرجان‌ کند

در بر اوکمترست از پیر زالی پور زال

او زکین‌گر بهر هیجا جای بر یکران‌کند

خصم ‌را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپرس

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

خنجر آتش‌فشانش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰ - در شکایت از ممدوح پیش و مدح یکی از احباء خویش که مکنی به ابوالفضل است فرماید

 

ن‌هرچون‌نیرگ‌سازد چرخ‌چون‌دستان‌کند

مغز را آشفته سازد عقل را حی‌ران‌م‌ند

آن‌ کلاه نامرادی بر سر دانا نهد

این قبای کامرانی در بر نادان‌ کند

گاه آن بر خواری دانا دوصد بهتان زند

گاه این بر یاری نادان دو‌صد برهان ‌کند

در بر دانا اگر بیند لباس عبقری

تارتارش را به سختی اره و سوهان کند

بر تن نادان اگر یابد پلاس دیلمی

موی مویش را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۱ - در ستایش شاهزاده آزاده نواب فیروز میرزا فرماید

 

آنچه با برگ درختان ابر نوروزی‌کند

با تهیدستان کف فیاض فیروزی‌ کند

زان سبب فیروز شد نامش‌ که از آیات او

بخت هر روز آشکار آیات فیروزی‌ کند

هست چهرش گنج فیروزی و گردد آشکار

هرکرا آن‌گنج ‌روزی خدا روزی‌کند

آفتاب روی جانبخش به‌ هر مجلس ‌که تافت

شمع نتواند که دیگر مجلس‌ افروزی کند

بر بسوزان خنجر او امر فرماید خدای

قهر جباریش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷ - د‌ر جشن میلاد حضرت ظل‌ اللهی ناصرالدین شاه غازی خلدالله ملکه ‌گوید

 

دوش برگردون بسی تابان شهاب آمد پدید

بس درخشان موج زین دریای آب آمد پدید

تخت شاهنشاه ایرانست گفتی آسمان

بسکه از انجم درو در خوشاب آمد پدید

سبز دریای فلک از هر کران شد موج‌زن

بر سر از موجش‌بسی سیمین‌حباب آمد پدید

نسر طایر بیضهٔ شهباز و شب همچون غراب

بیضهٔ شهباز بنگر کز غراب آمد پدید

تا شب زنگی سلب خرگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۳ - د‌ر نعت خاتم‌الانبیا صلی‌لله علیه و آله و ستایش پادشاه غازی محمدشاه طاب ثراه فرماید

 

آفتاب و سایه می‌رقصند با هم ذره‌وار

کافتاب دین و سایه حق شد امروز آشکار

دفتر ایجاد را امروز حق شیرازه بست

تا درآرد فرد فرد اوصاف خود را در شار

گلشن ابداع را امروز یزدان آب داد

تا ز سیرابی نهال صنع ‌گیرد برگ و بار

کلک قدرت صورتی‌بر لوح هستی برنگاشت

وز تماشای جمال خود بدوکرد اقتصار

صورت‌و صورت‌نگار از هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴ - د‌ر تعربف مصور و توصیف تصویر فرماید

 

آفرین برکلک سحرانگیز آن صورت‌نگار

کز مهارت برده معنیها درین صورت به ‌کار

راست پنداری مثالی ‌کرده زین تمثال نقش

از عروس ملک و شوی بخت و زال روزگار

کرده یکسو نوعروسی نقش‌ کاندر صورتش

هر که بگشاید نظر عاشق شود بی‌اختیار

از تنش ‌بیدا نزاکت همچو نرمی از حریر

در رخش پنهان لطافت همچو گرمی از شرار

خیزران‌قد ارغوان‌خد ضیمران‌مو مشک‌بو

سیم‌سیما سروبالا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸ - در ستایش ابولملوک فحتعلی‌شاه طاب لله ثراه و جعل الجنهٔ مثواه‌ گوید

 

افتتاح هر سخن در نزد مرد هوشیار

نیست نامی به ز نام نامی پروردگار

آنکه از ابداع صنع او به یک فرمان‌ کن

نور هستی از سواد نیستی‌گشت آشکار

آنکه بی‌سعی ستون افراخت خرگاه سپهر

وانکه بی‌ترتیب آلت ساخت حصن روز‌گار

آن که بی ‌شنگرف و زنگار و مداد و لاجورد

نقشهای مختلف‌گون‌کلک صنعش زد نگار

آن‌ه صدت‌ردیان‌ازدقیا‌ص‌از رهم صف

بر نخستین ‌پایهٔ ادراک‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۴ - در ستایش نظام الدوله حسین خان و به تهنیت تمثال همایون

 

ای همایون صورت میمون شاه‌ کامگار

یک جهان جانی‌ که جان یک جهان بادت نثار

صورت روح‌الامینی یا که تمثال وجود

روضهٔ خلد برینی یا که نقش نوبهار

ماهتابی زان فروغت افتد اندر هر زمین

آفتابی زان شعاعت تابد اندر هر دیار

ماه می‌گفتم ترا گر ماه بودی تاجور

مهر می‌خواندم ترا گر مهر بودی تاجدار

چرخ بودی چرخ اگر بر خاک می‌گشتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵ - ‌در تهنیت تشریف پادشاهی و مدح علیخان والی گوید

 

باد میمون این بهین تشریف شاه‌کامگار

بر علیخان آن مهین فرزند صاحب‌اختیار

شه‌ بود خورشید و او ماهست‌ و ابن ‌تشریف ‌نور

دایم از خورشدگیرد ماه نور مستعار

پادشه‌ بحرست ‌و او درجست‌ و این ‌تشریف در

تربیت از بحر یابد درج درّ شاهوار

شه بود ابر بهار او سرو فیض او مطر

سرو را سرسبز دارد از مطر ابر بهار

دوست ‌دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ - د‌ر تهنیت تشریف قبای بیضا ضیای شهریاری د‌ر ستایش حسین‌خان نظام‌الدوله

 

بوده جای یک جهان جان این قبای شهریار

کآمد اینک زیور اندام صاحب‌اختیار

جسم یک‌برباز اندر یک‌جهان‌جان چون‌کند

جز که خواهد یک جهان جان از خدا بهر نثار

بخردان‌ گویند جای جان پاک اندر تنست

ورکسی پرسد ز من‌ گویم ندارم استوار

زانکه‌ من تن‌بینم اندر یک‌جهان جان جای‌گیر

راستی قول حکیمان را نباشد اعتبار

چشم یک تن روشنی جست ار به بوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹ - در ستایش وزیر بی نظیر صدر اعظم میرزا آقاخان گوید

 

بوی مشک آید چو بویم آن دو زلف مشکبار

من به قربان سر زلفی‌ که آرد مشک‌بار

عید قربانست و ناچارم‌ که جان قربان ‌کنم

گر ز بهر عید قربانی ز من خواهد نگار

هرکه را سیمست قربانی نماید بهر عید

من که بی‌سیمم نمایم عید را قربان یار

یک جهان حسنست آن مه لاجرم دارم یقین

کاوکنار از من چوگیرد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی