گنجور

 
وطواط

ای زمین را از رخت ، چون آسمان ، فرو بها

بوسه ای را از لبت ملک زمین زیبد بها

یک زمان دو زلف را زان روی چون مه دور کن

تا زمین را بیش گردد ز آسمان فرو بها

گر زمانی چون زمین نزدیک من گیرد قرار

من بفر تو زجور آسمان گردم رها

گر نشاند آسمان پیش توام بر یک زمین

از زمین گردم بشکر ، از آسمان یابم وفا

از زمین در طاعت عشق تو گر خاضع ترم

با منت چون آسمان تا کی بود قصد جفا؟

ای زمینی سرو سیمین و آسمانی صورتی

رؤیت مه بینمت بر روی و زهره بر قفا

گر تو سرو بوستانی بر روان رفتن زچیست؟

ور تو ماه آسمانی بر زمین رفتن چرا؟

از برای وعدهٔ یک بوسه ، ای ماه زمین

چند سر گردان چو ماه آسمان داری مرا؟

آسمان را در ملاحت چون تویی حاصل نشد

از زمین روم و چین و خاک خر خیز و ختا

آسمانی طالعی دارم ، که بی سودای تو

بر زمین گامی نهادن نیست نزد من روا

گر نگیری در کنارم چون زمین را آسمان

گشته گیر از آسمان روزم سیه ، رنجم هبا

ز آسمان حسن اگر چون مه بتابی بر زمین

پارسایان را کنی در یک زمان ناپارسا

چون تو در خوبی بزیر آسمان ماهی کدام ؟

بر زمین یارای چون خوارزمشاهی را کجا؟

بوالمظفر ، خسرواتسز ، شاه ترکستان که هست

بر زمین مملکت چون آسمان فرمانروا

آن علاء دولت ودین ، کاسمانگون تیغ او

بر زمین دادست عدل و علم عالم را علا

در زمین از شهریاران جز مر و را کس ندید

آفتابی با کلاه و آسمانی با قبا

هیچ موضع در زمین بی عدل او باقی نماند

تا خدای آسمان ملک زمین دادش عطا

ای خداوندی ، که نزدیک زمین و آسمان

آفتاب افتخاری ، آسمان کبریا

آسمانی در جلال و قدر و شاهان زمین

در خطابت آسمان خوانند و این باشد سزا

برزمین چون روزی خلقان رساند جود تو

زآسمان خواندن نیفتد این خطاب تو خطا

آسمان تا نامهٔ خوارزمشاهی بر تو خواند

خوانده شد بر عمر خصمت نامهٔ عزل و فنا

آسمان داد و دینی ، آفتاب فضل و عدل

بر زمین از تاج و تختت منشر نور و ضیا

نیست در روی زمین یک پادشه با قدر تو

آسمان در خدمت تو پشت از آن دارد دو تا

جز بعدل اندر زمین راضی نباشد لاجرم

آسمان در بندگی دادست حکمت را رضا

هر کجا رزم تو باشد بر زمین ، آنجا کند

آسمان در موج خون بدسگالان آشنا

دادگر شاه زمین از آسمانی وز خدای

تا زتیغ تو رعایت یافت شرع مصطفا

آسمان را بر زمین یک عمر وبن عنتر نماند

تا زشمشیر تو نو شد نام تیغ مرتضا

بفکند تیر تو در رزم آسمان را بر زمین

گر ندارد نیزهٔ تو آسمان را بر هوا

گر گریزد دشمن تو از زمین بر آسمان

جانش از تن چون زمین از آسمان گردد جدا

زآسمان تیغ تو بارد همی فتح و ظفر

در زمین ملک تو روید گیاهی کیمیا

آسمان با آن سخا ، کندر سعادتهای اوست

بر زمین دست ترا خواند همی ابر سخا

در طریق خدمتت تو هر که پیماید زمین

زآسمان آید بگوش او ندای مرحبا

هر که را باشد مقام اندر زمین ملک تو

در جهان هرگز ندارد آسمانش بی نوا

عاجزست از رمح تو بر آسمان تیر شهاب

قاصرست از مرکب تو بر زمین باد صبا

اژدها با گنج باشد در زمین ، زان ساختست

آسمان رمح ترا بر گنج نصرت اژدها

در زمین هر کاشنایی یافت با درگاه تو

آسمان او را کند با بی نیازی آشنا

بدسگال تو زمین گشتست و تیغت آسمان

بر زمین از آسمان دایم همی بارد بلا

چون بحرب آیی ، زخون حلق و روی خصم تو

آسمان پر ارغوان گردد ، زمین پر کهربا

بر زمین ، هر لحظه ای ، کندر شمار ملک تست

نگذرد هرگز زحکم آسمان بروی و با

بر زمین از بس که خون دشمن دین ریختی

شد فتوحت چون نجوم آسمان بی منتها

زان گرفتست آسمان جرم زمین را در کنار

تا مصون دارد ز آفت عرصهٔ ملک ترا

بر زمین بیشی ، بر تبت ، زآفتاب و آسمان

آسمان تخت زیبد ، آفتابت متکا

حضرت تو بر زمین محراب اصحاب ثناست

هم چنان چون آسمان محراب اصحاب دعا

از پی آن تا بماند ملک و نامت جاودان

آسمانت را پر دعا کردم ، زمین را پر ثنا

آسمان شد لفظ من در مدحت شاه زمین

جاودان از آسمان ملک زمین بادت قضا

بر زمین بادت ظفر ، تا بر سما تابد نجوم

آسمان بادت رهی ، از زمین روید گیا

عدل را ، شاها ، بقا اندر بقای ملک تست

ملک بادت بر زمین ، تا آسمان دارد بقا

خدمت تو پیشه کرده پادشاهان زمین

و آسمان کرده ترا در پادشاهی مقتدا