گنجور

 
قطران تبریزی
 

تا دل من در هوای نیکوان گشت آشنا

در سرشک دیده ام کرد این دل خونین شنا

تا مرا بیند بلا با کس نبدد دوستی

تا مرا بیند هوی با کس نگردد آشنا

من بدی را نیک تر جویم که مرد مرا بدی

من بلا را بیشتر خواهم که مردم را بلا

گر بلای عاشقی بر من قضای ایزدیست

تن نهادم بر بلا و دل ببستم بر قضا

از بتی نارسته گشتم بر نگاری شیفته

وز بدی ناجسته گشتم بر بلائی مبتلا

ماه روئی قد او ماننده سرو سهی

سرو قدی روز او ماننده ماه سما

نسبتی دارد همانا جان ما با چشم او

گوهری دارد همانا زلف او با قد ما

کان چو این دائم نژند است این چو آن دائم دژم

وان چو این دائم نوانست این چو آن دائم دوتا

گر بری گردم ز مهرش دل ز من گردد بری

ور جدا گردم ز چهرش جان ز تن گردد جدا

روی نیکو بر منش فرمان روا دارد همی

باشد آسان کام راندن چون بود فرمان روا

من دلی دارم بسان آسیا گردان ز غم

وز سرشک من بگردد بر سر کوه آسیا

از هوی و مهر آن دلبر دگرگون شد دلم

تا ز مهر و ماه آبان گشت دیگر گون هوا

کوه دیگر باره سیمین گشت و زرین شد چمن

آب دیگر باره روشن گشت و تیره شد هوا

گشت خامش فاخته تا شد چمن پرداخته

گشت بلبل بی نوا تا بوستان شد بی نوا

باد سرد آمد چو آه عاشقان هنگام هجر

بانک زاغ آمد چو از معشوق پیغام جفا

تا زمانه شاخ آبی را چو چوگان چفته کرد

گشت پیدا بر کرانش گوی های کهربا

نار چون بر حقه زرین نگینهای عقیق

سیب چون بر چهره سیمین نشانهای نکا

راست گوئی کیمیا دارد همی باد خزان

باغ را چون کرد پر زر گر ندارد کیمیا

باد خوارزمی کنار باغ پر دینار کرد

چون کنار زایران را ابر دست پادشا

خسرو صاحب نسب و نصر مملان آنکه هست

جسم او صافی ز هر عیبی چو جان مصطفا

دوستانش را همیشه بدره باشد بی نیاز

دشمنانش را همیشه درد باشد بی دوا

تا عدو دارد ندارد هیچ شغلی جز نبرد

تا درم دارد ندارد هیچ کاری جز عطا

عادت او بی تکلف وعده او بی خلاف

کوشش او بی تغیر بخشش او بی ریا

آتش شمشیر او الماس بگدازد همی

زآب جود او بالماس اندرون روید گیا

خاک پایش مغز را زینت دهد چون غالیه

گرد اسبش دیده را روشن کند چون توتیا

گاه شادی پیش رویش تیره باشد افتاب

گاه مردی پیش تیغش خیره گردد اژدها

از فلک خیزد بدی وز طبع او ناید بدی

وز جهان آید خطا وز دست او ناید خطا

جفت گشتی با سلامت چون برو کردی سلام

بر گذشتی از عطارد چون گرفتی زو عطا

فضل او را کس نیارد گفت پایان و کنار

جود او را کس نشاید دید حد و منتها

تیر او ماننده روزی که بر مردم رسد

تیر دشمن باز گردد سوی ایشان چون صدا

از اجل غمگین کسی گردد که کرد او را خلاف

وز عطا خوشنود آن گردد که کرد او را رضا

ای تو پیش چرخ چون پیش سها اندر سهیل

ای جان پیش تو چون پیش هسیل اندر سها

پادشاه پارسائی وز تو مردم شاد دل

خوش زید مردم بوقت پادشا پارسا

گردد از مهر تو نفرین بر موالی آفرین

گردد از کین تو مروا بر معادی مرغوا

نیم از آن لشگر نباشد هیچ شاهی را که هست

بر در تو مهتر و سالار و سرهنک و کیا

آفرین بادا بر آن شمشیر جان آهنج تو

آن روان دشمنان دین و دولت را روا

از ضیا دیدنش بر دشمن ضیا گردد ظلم

از ظلم رفتنش بر ملکت ظلم گردد ضیا

پرنیان رنک است و آهن را کند چون پرنیان

گند نا رنک است و سرها بدرود چون گندنا

گوهرش پیدا بسان در اندر آفتاب

پیکرش تابنده همچون آفتاب اندر سما

ای خداوندی که کردی در و دیبا را کساد

ای خداوندی که دادی دین و دانش را روا

تا تو باشی تاج شاهی را نباشد کس پسند

تا تو باشی تخت شاهی را نباشد کس سزا

گر تو بفروشی مرا چون بندگانت حق تست

زانکه صد بارم دیت دادی و صد بارم بها

بانیاز و بی نوا و بودم چو کردم خدمتت

گشتم از تو بی نیاز و گشتم از تو بانوا

تا شمار است و عدد در خیل و ملک ما پدید

تا زوالست و فنا در عمر و مال ما روا

خیل بادت بی شمار و ملک بادت بی عدد

مال بادت بی قیاس و عمر بادت بی فنا