گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

زهی جاهت فریدونی ، زهی ملکت سلیمانی

بعون تو مسلم شد زهر آفت مسلمانی

غلط گفتم ، خطا کردم، کجا آید بچشم اندر

ترا جاه فریدونی، ترا ملک سلیمانی؟

نجوید دهر جز از رسم تو آثار فرخنده

نگوید چرخ جز با رأی تو آثار پنهانی

قبول حضرتت داده یکی را تاج فغفوری

علو همتت داده یکی را تخت خاقانی

بهر آموزد از لفظ بدیع تو گهر باری

خزان آموزد از کف جواد تو زرافشانی

خداوندا، جهانبانا ،تویی کز دودهٔ آدم

ترا زیبد خداونی ، ترا زیبد جهانبانی

تو اندر دیدهٔ تأیید بایسته تر از نوری

تو اندر قالب اقبال شایسته تر از جانی

تو آن قادر خداوندی که از اعدا گه هیجا

همه پشت وقفا بینی ، بجای روی و پیشانی

در ایوان تو نپذیرند کسری را بفراشی

بدرگاه تو نپسندند خسرو را بدربانی

چو بگشایی لوای حق، بهیجا، خصم بربندی

چو برخیزی بعون دین ،بعالم گرد بنشانی

ز شخص کشتگان هر ساعتی بر سفرهٔ حربت

کنند اندر صمیم دشت وحش و طیر مهمانی

بوقت حمله آوردن بهر آشوب صد بحری

بهنگام عطا دادن بهر انگشت صد کانی

همه تشویش عالم را بحسن سعی برگیری

همه اسرار گردون را ز توح غیب برخوانی

بیک بخشش هزاران گنج وقت بزم برپاشی

بیک حمله هزاران ملک روز رزم بستانی

اگر از خط فرمان تو سر برگرداند

همه ترکیب عالم را ازین هیئت بگردانی

نماند اندر همه عالم ز عدل تو ، خداوندا

مگر در زلف مهر و یان بزم تو پریشانی

جهان از داد تو آباد شد چونانکه در گیتی

نبیند کس مگر در خانهٔ خصم تو ویرانی

ترا تأیید یزدانیست یار اندر همه وقتی

نباشد هیچ یاری بهتر از تأیید یزدانی

همی تا چون رخ دلبر بود خورشید گردونی

همی تا چون لب جانان بود یاقوت رمانی

دل اعدای جاهت باد جفت رنج و دشواری

تن انصار ملکت باد یار ناز و آسانی

قرین دوستانت باد دولت‌های گردونی

نصیب دشمنانت باد محنت های گیهانی

‌پناه ساعد و بازوت بادا عصمت یزدان

که تو از ساعد و بازو پناه شرع و ایمانی