گنجور

 
قطران تبریزی
 

ایا خوشتر ز جان ودل همه رنج دل و جانی

برنج تن شدم خرسند اگر دل را نرنجانی

شود بی جان تنم یکسر چو تو لختی بیازاری

تن از آزار جان پیچد تنم را زین قبل جانی؟

اگر چه جانی از انسی همیشه بر حذر باشد

خریدار است مهرت را بجان خویشتن جانی

که بیم از چشم غماز تو جانی زلف تو دارد

همیشه باشد از غماز ترسان و نوان جانی

بلؤلؤپوش دو مرجان بسنبل پوش دو سوسن

سر من سوسنی کردی سرشگ دیده مرجانی

اگر چه دل همی سوزی مرا پیوسته دلبندی

اگر چه جان همی خواهی مرا همواره جانانی

بمهر ماه دادم دل بعشق سرو دادم جان

که ماه سرو بالائی و سرو ماه پیشانی

بباریکی میان چون موی و در تنگی دهان چونان

که موئی برکنی مرجان بجای موی بنشانی

چو جان رویت پسندیده شود روشن ازو دیده

خریدیمت بدل لیکن بجان و دیده ارزانی

جهان و جان اگر چه خوش ز هر دو خوشتری بر من

ازین دارم جهان و جان بدیدار تو ارزانی

ایا حور پری پیکر ز فردوس آمده بیرون

وثاق از روی خوب خویش چون فردوس گردانی

از آن گیتی جز ایزد را و رضوان را ندانستی

در اینجا از همه گیتی عمیدالملک را دانی

عمادالدین ابونصر آنکه راز خویش هر چیزی

بدو کردست ایزد وقف غیر از غیب یزدانی

چو یزدانست بی همتا چو گردون است باقدرت

مبادا هیچگه غمگین مبادا همچو آوانی؟

نه سیری یابد از دانش نه عاجز گردد از بخشش

نه آوردش فلک همتا نه آوردش جهان ثانی

نیاید کس بدانجایی که او آید بکوشیدن

که شیران بیابانی سگان باشند گردانی

گه دانش بدانجایی ندارد پای با وی کس

که حکمتهای لقمانی بود چون ژاژ طیانی

مکان علم یونانی بد اکنون از بر گردون

نه مردی ماند از یونان نه علمی ماند یونانی

بدان کو از خراسان خاست پس سوی عراق آمد

شدند از علم یونانی عراقی و خراسانی

خداوندا بدان ماند که تو چون زادی از مادر

کواکبها همه بودند از گردون سامانی

که تا بودی و تا باشی و تا هستی در افزونی

کسی کو کین تو جوید بود دائم بنقصانی

بجود هفت دریایی بحد هفت گردونی

قرار هفت تاریکی قوام هفت رخشانی

نباشد هیچ مخلوقی بعالم بی نیاز از تو

که علم آصفی داری و تأیید سلیمانی

تو ایران را قوی کردی بفضل راست کرداری

تو توران را قوی کردی بجود و نیک پیمانی

نپاید با تو بر جائی کس از توران و از ایران

که هم پیران تورانی و هم جاماسب ایرانی

بعلم آصفی زان رو نیاز آمد سلیمان را

که بودش فر یزدانی و تایید سلیمانی

اگر توحید افلاطون بپرسند از تو بیداران

بساعتشان دهی پاسخ نه اندیشی نه درمانی

ولی را گنج بی رنجی عدو را رنج بی گنجی

یکی را کژدم کاشان یکی را زر کاشانی

کس از مردم بدانائی قضای بد نگرداند

تو از مردم بدانائی قضای بد بگردانی

حصاری را که نستاند دو صد لشگر بدشواری

تو بستانی بیک گفتار جان پرور بآسانی

از آن چوب آب هر جائی روان گشته است نام تو

که نزدیک تو یک ساعت نبوده زر زندانی

موافق را دل افروزی مخالف را جگر سوزی

یکی را کان یاقوتی یکی را خشت ماکانی

بکمتر سائلی بخشی بروزی کس نبخشاید

هر آن باجی که در سالی ز رم و شام بستانی

عدو نالست و تو برقی بسوزانیش بال و پر

درم گرد است و تو بادی بهر جایش برافشانی

بجز مرگ از دل مردم نیاز و آز ننشاند

برادی از دل مردم نیاز و آز بنشانی

خداوندان گیتی را قرین باشند پیوسته

گهی دیوان دیوانی گهی حوران ایوانی

دل حوران ایوانی ببزم اندر بیفروزی

برزم اندر قوی داری سر دیوان و دیوانی

کسی کو مدح تو خواند پس از مدح همه کیهان

بود او چون هجا خوانی که آید زی ثناخوانی

کسی کز پیشگاه تو بکمتر خدمتی افتد

بجیحون افتد از فرغر بدریا افتد از خانی

نخستین سال کت دیدم بخدمت آمدم زی تو

کنون هر روز لب خایم دو صد ره از پشیمانی

ندانستم که چون میرم ز گیتی بگذرد روزی

رسد تخم نوا بر باد و خانمان بویرانی

من آنستم که حال من نداند چون توئی لیکن

ز رای همت عالی تو راز هرکسی دانی

به غمگینی پذیرفتم که گر شادان شوم روزی

نگویم جز مدیح تو بغمگینی و شادانی

الا تا سعد برجیسی رساند نصرت و شادی

الا تا نحس کیوانی دهد خذلان و پژمانی

هواخواهان تو بادند جفت سعد برجیسی

بداندیشان تو بادند یار نحس کیوانی