گنجور

 
سعدالدین وراوینی
 

در ملک نیکبخت و وصایائی که فرزندان را بوقت وفات فرمود: ملک‌زاده گفت: آورده‌اند که ملکی بود که از ملوک ...

داستان برزیگر با مار: ملک گفت: آورده‌اند که برزیگری در دامنِ کوهی با ...

داستان غلام بازرگان: ملک گفت: آورده‌اند که بازرگانی غلامی داشت دانا دل ...

داستان آهو و موش و عقاب: ملک‌زاده گفت: شنیدم که وقتی صیّادی بطلب صید بیرون ...

داستان مرد طامع با نوخرّه: ملک‌زاده گفت: شنیدم که بزمین شام پادشاهی بود ...

داستان شهریارِ بابل با شهریارزاده: ملک‌زاده گفت: شنیدم که بزمینِ بابل پادشاهی بود، ...

داستان آهنگر با مسافر: ملک‌زاده گفت: شنیدم که وقتی مسافری بود بسیطِ جهان پیموده و بساطِ خافقین بقدمِ سیاحت طی کرده؛

داستان روباه با بط: ملک‌زاده گفت: شنیدم که جفتی بط بکنار جویباری خانه ...

داستان بازرگان با دوست دانا: ملک گفت: شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع، ...

داستان دهقان با پسر خود: بازرگان گفت: شنیدم که دهقانی بود، بسیار عقار و ...