گنجور

 
وحدت کرمانشاهی
 

ز نام بهره نبردیم غیر بدنامی

ز کام صرفه نبردیم غیر ناکامی

شکست شیشه تقوی ز سنگ رسوایی

گسست سجه طاعت به دست بدنامی

بیار باده که این آتش سلامت‌سوز

برون کند ز تن مرد علت خامی

مپرس جز ز خراباتیان بی سر و پا

رموز عاشقی و مستی و می آشامی

زبان عشق زبانی‌ست که اهل دل دانند

نه تازی است و نه هندی نه فارس نه شامی

ز دست عشق روان گیر جام جمشیدی

به پای عقل درافکن کمند بهرامی

گل اناالحق و سبحانی ای عزیز هنوز

دمد ز تربت منصور و شیخ بسطامی

به قصد قتل دلم ترک چشم مخمورش

نمود تکیه بر آن ابروان صمصامی

بپوش چشم دل از غیر دوست وحدت‌وار

به گوش هوش شنو نکته‌های الهامی