گنجور

 
واعظ قزوینی

از فضل خدا، خدیو ایران

شاهی که جهان ازوست معمور

بلقیس زمانه را «سلیمان »

باشند زهم، همیشه مسرور

بر خوان عطای او نوالش

در کاسه گرفت دست فغفور

رفتند ز بیمش اهل آزار

بر خویش فرو چو نیش زنبور

از یاری حق نمود تعمیر

این گنبذ را بسعی موفور

گنبذ نه، که عالم روان راست

هم چرخ و، هم آفتاب پرنور

از حرمت اوست زائران را

طاعت مقبول و، جرم مغفور

این شکل صنوبری، جهان را

در سینه بود دلی پر از نور

صاحب نظری که، دیده دل

افگند براین مقام پرنور

برداشت چو «دیده »، گفت تاریخ:

«کعبه گردیده بیت معمور»

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

ای یار سرود و آب انگور

نه یار منی به حق والطور

معزول شده است جان ز هرچه

داده است بر آنت دهر منشور

می گوی محال ز آنکه خفته

[...]

امیر معزی

از خلد گرفت بوستان نور

پیرایه و جامه یافت از حور

جامه ز حریر و حُلّه دارد

سرمایه ز لعل و درّ منثور

بودند چهار مه درختان

[...]

عبدالقادر گیلانی

ای قصر رسالت تو معمور

منشورِ رسالت از تو مشهور

خدّام ترا غلام گشته

کیخسرو کیقباد و فغفور

در جمله کائنات گویند

[...]

مولانا

نزدیک توام مرا مبین دور

پهلوی منی مباش مهجور

آن کس که بعید شد ز معمار

کی گردد کارهاش معمور

چشمی که ز چشم من طرب یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه