گنجور

 
واعظ قزوینی

گردد چو بگفتار زبان در دهن تو

عیب تو بانگشت نماید سخن تو

نرم است گرت حرف، بود پنبه مرهم

ور سخت بود، شیشه عزت شکن تو

جان تو بیکجامه تن ساخته عمری

قانع نشود از چه بیک جامه تن تو

ای خواجه چه امید وفا هست ز مالی

کآن نیست مگر راهبر راهزن تو

گل گل شکفد غنچه لبها بثنایت

اینست گل گلشن خلق حسن تو!

در دست عصا و، و بجگر داغ جوانی

اینست دگر دیدن سرو و سمن تو

فرصت ندهد فکر سرا و غم پوشش

تا دل کند اندیشه گور و کفن تو

بر کنده شو ای دل ز جهان، پشت چو خم شد

برخیز که این تیشه بود ریشه کن تو!

از سستی علم و عمل تست که یک دل

نگرفت حساب از سخن بیدهن تو

واعظ اثر گوشه نشینی است که هرگز

خالی نبود انجمنی از سخن تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

آن زن که پریر آمد در عقد نکاحت

بر مدحت او بود زبان در دهن تو

از بس که برو مهر تو می دیدم گفتم

کین زن ز برای تو برید کفن تو

امروزش دیدم خط بیزاری در دست

[...]

اوحدی

ای رشک گل تازه رخ چون سمن تو

عرعر خجل از قد چو سرو چمن تو

پای نفس اندر جگر نافه شکسته

بوی شکن طرهٔ‌عنبر شکن تو

آنها که به مویی بفروشند بهشتی

[...]

اهلی شیرازی

تا کی ز دهانش بود ایدل سخن تو

خاموش که حرفی نجهد از دهن تو

شیرین دهنا، چون همه وصل است ز خسرو

خود را بچه خرسند کند کوهکن تو

تا کفر سر زلف تو باقی بود ای بت

[...]

فروغی بسطامی

من بندهٔ آنم که ببوسد دهن تو

وز هر دهنی نشنود الا سخن تو

ترسم به جنون کار کشد اهل خرد را

در سلسلهٔ زلف شکن بر شکن تو

اندیشهٔ مردم همه از شور قیامت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه