گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

آن زن که پریر آمد در عقد نکاحت

بر مدحت او بود زبان در دهن تو

از بس که برو مهر تو می دیدم گفتم

کین زن ز برای تو برید کفن تو

امروزش دیدم خط بیزاری در دست

نفرینش دمادم شده بر جان و تن تو

امساک به معروف نکردیش همانا

معروف با امساک نبودست زن تو